براى پراكندگى دين گريه مىكند و براى آن چشمش پر از اشك است .
پيشوايى عهدهدار خلافت شده است در حالى كه نه صاحب هدايت است و نه دين و نه عقل دارد .
چنين خبرى مانند اين نبوده كه روزى او به حكومت برسد يا عرب از او پيروى كند .
و لكن همان گونه كه گذشتگان گفتهاند درست است وقتى كه بدبختى زياد شد .
پادشاهان بنى عباس هفت نفرند و از هشتمين آنها در كتاب اطلاعى نيست .
همانطور اصحاب كهف هفت نفر بودند وقتى آنها را مىشمردند و هشتمين آنها سگشان بود .
ولى من به يقين مىدانم كه سگ آنها بر تو شرف دارد زيرا تو گناهكارى و سگ آنها گناه نداشت .
وقتى تو بر ما برترى دارى ، اين از بدبختى ماست ، تو چون پيرزنى هستى كه تاج و گردنبند و لباس بلند دارد .
قدرت و ملك مردم نابود شد زمانى كه وصيف و اشتات قدرت را در دست گرفتند و پريشانى زياد شد .
( 1 ) اين ابيات نمونهاى از محنت مسلمانان و بدبختى آنهاست در خلافت معتصم كه از هيچ صفت خوبى كه براى مركز خلافت اسلامى شايسته بود بهرهاى نداشت ، خلافتى كه سايهء خدا در زمين است ، و دعبل در زمان او از ترس و ناراحتى مخفى بود و معتصم به مأمورانش دستور داده بود كه او را بازداشت كنند و به زنجير بكشند ، اما آنها به او دست نيافتند و چون معتصم به هلاكت رسيد او را با اين اشعار هجو كرد :
قد قلت اذ غيبوه و انصرفوا * فى شرّ قبر لشرّ مدفون
اذهب الى النّار و العذاب فما * خلتك الّا من الشّياطين