هستى است . ولى راجع به خداى متعال ، آفريدگار جهان و حياتبخش ، او چيزى ندارد كه او را با آن مقايسه كنند ، پس او نيازى به حذف آن ندارد داير بر اينكه او تكليف ارادهاش را با حذف آن معين كند .
( 1 ) سؤال 3 : به من بگو به چه وسيلهاى او مىداند آنچه را كه مىداند ، با فكر يا بدون فكر ؟
صابى با اين سؤال قصد داشت كه امام را مجبور كند تا اقرار كند خداى متعال مركّب است زيرا داراى فكر است .
( 2 ) پاسخ سؤال 3 : اگر آن با فكر بود ، آيا ناچار بود كه براى اين فكر حدى قرار دهد كه منتهى به معرفت شود ؟
امام خواست بگويد كه براى فكر لازم بود كه حقايق و احساساتش را بشناسد . پس سؤالهاى زير را از او پرسيد : « پس آن فكر چيست ؟ » صابى سكوت كرد و نتوانست چيزى بگويد ، زيرا امام جايى براى او باقى نگذاشته بود تا معتقداتش را ثابت كند . سپس امام رو به صابى كرد و گفت : آيا اين درست است كه اگر من سؤالى دربارهء فكر از تو كردم ، تو با فكر ديگرى آن را تعريف كنى ؟ اگر پاسخ مثبت بدهى ، در واقع حرف و ادعايت را باطل كردهاى .
امام بحث را كاملا به اثبات رساند و دلايل محكمى بر فساد معتقدات صابى ارائه داد كه فكر مىكرد خداى متعال را مىشود با فكر شناخت ، از اين رو بايد فكر ديگرى براى شناخت خود او بارى تعالى باشد . اين فكر متعلق به فكر ديگرى است الى ما شاء اللّه . اين موضوع منتهى مىشود به يك رشتهء بىانتها . اگر فكر دوم متعلق به فكر اول باشد در نتيجهء آن دور حاصل مىشود .
فلاسفه و حكما همه متفقاند كه هر دو مطلب ( دور و تسلسل ) باطل است ، زيرا آنها نتيجهء مطالب فاسدند . پس امام تكميل كرد بحث و دليلش را ، گفت : اى عمران ، آيا سزاوار نيست كه بدانى واحد با فكر توصيف نمىشود ؟ و نمىشود
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص١٧٧