( 1 ) عمران صابى يك كارشناس در علوم دينى ، امام را با ادب و احترام مورد خطاب قرار داد و گفت : اگر به خاطر اين نبود كه شما دعوت كرديد از من كه سؤال كنم از شما ، از شما سؤال نمىكردم . من وارد كوفه و بصره و شام و جزيره شدم و در آنجا فقهايى را ديدم ، اما هيچ يك از آنها نتوانست براى من ثابت كند كه خدا يكى است و دومى ندارد و كس ديگرى جز او نيست كه دائما در يگانگيش ثابت باشد . ممكن است من از شما سؤال كنم ؟
عمران صابى سؤال عميق خود را مطرح كرد و گفت كه علماى دينى كوفه و بصره و شام و جزيره نتوانستند جواب آن را بدهند . او از امام درخواست كرد كه پاسخ آن را بدهد .
امام لبخندى زد و گفت : اگر در بين جمعيت عمران صابى حاضر باشد حتما تو هستى .
عمران پاسخ داد : بله ، خودم هستم .
امام فرمود : اى عمران ، از من سؤال كن اما انصاف را فرو منه و از بيان بيهوده و باطل حذر كن .
( 2 ) عمران صابى سر خود را خم كرد ، سپس با ادب و احترام گفت : به خدا قسم اى مولاى من ، فقط مىخواهم چيزى را برايم ثابت كنى كه بتوانم بدان چنگ زنم و به سراغ چيز ديگر نروم .
عمران صابى قصد خويش را بيان كرد ، زيرا او مىخواست حقيقت را بفهمد و نه چيز ديگرى را . امام عليه السّلام به او گفت : آنچه مىخواهى ، بپرس .
جلسه پر از علماى دينى و سران بود و در بين آنها مأمون هم بود . آنها سكوت را حفظ كردند كه بتوانند سؤال عمران صابى و جواب امام به او را بشنوند .
سپس عمران صابى سؤالاتش را به شرح زير مطرح كرد :
( 3 ) سؤال 1 : به من خبر ده از نخستين موجود و آنچه كه آفريده است .
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 173
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص١٧٣