آن اجتناب مىورزد ، زيرا در غير اين صورت ، به منزله اين است كه آن را مشروع دانسته ، و حقّ و قانونى ، شناخته است .
بلى اگر هدف از مشاركت در امور حكومتى ، دفع ستمها و بيدادگريهايى باشد . كه غالبا در اين نوع حكومتها ، دامنگير مؤمنان و بىگناهان مىشود ، و يا براى تخفيف شدّت تجاوزات اخلاقى و اجتماعى خطرناكى باشد ، كه امّت را از حقايق دينى و وظايف شرعى ، به دور مىسازد ، اين مشاركت مطلوب ، و بسا اين كه ضرورتى ايمانى و مؤكّد باشد .
از اين رو بر اساس آنچه گفته شد ، ائمّه عليهم السّلام به هيچ يك از پيروان خود ، اجازه نمىدادند ، كه در خدمت دستگاههاى حكومت درآيند . زيرا اين عمل ، اعانت بر ظلم ، و تقويت دستگاه ستم و بيدادگرى بود ، جز در هنگامى كه مصلحت دينى در كار بود ، كه در اين صورت ، برخى از متنفّذان اصحاب را ، براى مشاركت در حكومت و خدمت در دستگاه دولت ، وادار مىفرمودند ، چنان كه براى علىّ بن يقطين ، پيش آمد ، او از منصبى كه در دستگاه حكومت هارون داشت ، بارها تصميم به استعفا گرفت ، ولى در هر بار ، امام موسى بن جعفر عليه السّلام او را به ادامه خدمت ، و انصراف از استعفا تشويق فرمود ، زيرا ادامهء كار او ، موجب دفع مظالم و ستمهايى مىشد كه بر بسيارى از مؤمنان وارد مىآمد ، و به قدر امكان ، باعث اصلاح تباهيهايى بود ، كه ديگران به وجود مىآوردند .
ما به خوبى مىتوانيم به موضعگيرى مخالفانه اهل بيت عليهم السّلام با حكومتهاى وقت ، از آنچه حسن بن حسين انبارى ، از امام ابى الحسن الرّضا عليه السّلام روايت كرده ، پىببريم .
« گفته است : چهارده سال به امام عليه السّلام نامه نوشتم كه اجازه فرمايد ، در كار سلطان وارد شوم ، در آخرين نامه ، متذكّر شدم كه بر جان خويش بيم دارم ، زيرا سلطان مىگويد تو رافضى هستى ، و شكّ نيست ، كه به همين سبب ، خدمت در دستگاه دولت را ، ترك كردهاى .
ابو الحسن الرّضا عليه السّلام در پاسخ نوشت ، نامهات را خواندم ، و آنچه را درباره بيم بر جان خويش نوشته بودى دريافتم ، اگر مىدانى كه در صورت ورود در دستگاه حكومت ، آنچه را پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله فرموده ، به كار مىبندى ، و ياران و منشيانت ، با تو همكيش مىشوند ، و از مالى كه از آن راه به دست تو مىرسد ، به بينوايان و تهيدستان مؤمن
الامام الرضا ( ع ) تاريخ و دراسة ( تحليلى از زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 74
مساهمون: محمدجواد فضل الله
ص٧٤