تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الامام الرضا ( ع ) تاريخ و دراسة ( تحليلى از زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
مىكند كه گفته است : ابو عمران طلحى قاضى مدينه بود ، هنگامى كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام درگذشت ، برادران امام رضا عليه السّلام نزد طلحى آمدند . عبّاس بن موسى گفت : خداوند تو را به صلاح آورد ، و مردم را به تو بهره‌مند گرداند ، در پايان اين نامه گنجى و گوهرى است ، و برادر ما مىخواهد آن را از ما پوشيده بدارد ، و خود آن را بردارد ، و ما را از آن محروم سازد ، و پدر ما چيزى را به جاى نگذارده مگر اين كه آن را ويژه او ساخته است ، و اينك ما را عيالمند و محتاج رها كرده است ، و اگر اين نبود كه نفس را جلو مىگيرم ، در پيش روى همه ، خبر آن را به تو مىدادم . ابراهيم بن محمّد ، كه از گواهان وصيّت بود برخاست ، و پرخاش‌كنان گفت ، تو چيزى مىگويى ، كه ما آن را از تو نمىپذيريم ، و تو را تصديق نمىكنيم ، و تو از نظر ما رانده شده‌اى و سزاوار سرزنش و توبيخى ، ما تو را ، از خرد و كلان ، به دروغگويى مىشناسيم ، و اگر در تو خوبى و خيرى بود ، پدر تو بدان داناتر بود ، بلكه او به سبب اين كه ظاهر و باطن تو را خوب مىشناخت ، هرگز تو را حتّى به دو دانه خرما هم امين نمىدانست . سپس عمويش اسحاق بن جعفر برخاست ، و گريبان او را گرفت ، و به او گفت ، تو سفيه و بىخرد و سبك‌مغزى اينها هم روى كارهاى ديروز تو باشد . ديگران كه در آن مجلس بودند ، با اسحاق همصدا شدند . ابو عمران قاضى به علىّ بن موسى عليه السّلام گفت : اى ابو الحسن برخيز ، من نمىخواهم امروز به لعنت پدر تو ، گرفتار شوم ، به راستى پدرت ، به تو اختيار وسيع داده است ، و به خدا سوگند هيچ كس از پدر ، داناتر به فرزند نيست ، و هم به خدا سوگند مىخورم ، كه پدر تو آن كسى نبود ، كه در خردش سبكى ، و در رأيش سستى باشد . عبّاس به قاضى گفت » خداوند تو را به صلاح آورد ، مهر از نامه برگير ، و آن را بخوان . ابو عمران گفت : نامه را باز نمىكنم ، و لعنت پدر تو در آن روز براى من بس است . عبّاس گفت : من نامه را مىگشايم . ابو عمران گفت : آن را بگير . عبّاس وصيتنامه را گشود . و هنگامى كه خوانده شد ، همه دانستند ، كه تنها علىّ بن موسى عليه السّلام وصىّ پدر خود مىباشد . و ديگر فرزندان امام موسى عليه السّلام چه بخواهند