فرمانبردارى شود .
آرى ، اين رساله از خانههاى كسانى بيرون آمده كه مردم احكام پيامبر مصطفى صلّى اللّه عليه و إله و پيام انبيا و دلائل اوصيا و دانش علما را از آنان فرامىگيرند ، و سينهها از آنان شفا مىيابد ، و بيماران جهل و كوردلى بوسيله آنان بهبود پيدا مىكنند ، خشنودى و رحمت و بركت خداوند بر آنان باد ، بر همگى آنان از اوّلين تا آخرين و كوچك و بزرگ آنان .
من اين رساله را به خواصّ خود از دانايان و پزشكان و صاحبان تأليف و نويسندگان كتب و شمارى از پژوهشگران و ناموران در حكمت عرضه داشتم ، همه آن را ستودند ، و پرارج و گرانقدر دانستند ، و به علوّ مرتبه مصنّف آن اعتراف ، و صحّت آنچه را در اين رساله آمده تصديق كردند « 1 » .
امام عليه السّلام اين رساله را به خواهش مأمون نوشت
داستان اين رساله اين است كه مأمون مردى بود كه در فنون معرفت آگاهى بسيار داشت ، و شيفته تحصيل هرچه بيشتر آن بود ، در يكى از جلسات علمى او كه گروهى از پزشكان و فيلسوفان نيشابور گرد آمده بودند ، و از جمله آنها يوحنّا بن ماسويه طبيب و جبرائيل بن بختيشوع طبيب و صالح بن سلهمه هندى فيلسوف و گروه ديگرى از متفكّران و سرآمدان دانش بود ، و حضرت رضا عليه السّلام نيز در اين جلسه حضور داشتند ، از طبّ و آنچه صلاح بدن و قوام تن بدان است سخن به ميان آمد ، از طرف مأمون و حاضران جلسه ، در اين باره و اين كه چگونه خداوند جسد آدمى را تركيب كرده ، و در او اشياى متضادّى آفريده ، همچنين از طبايع چهارگانه و منافع و مضارّ اغذيه سخن بسيار گفته شد ، و در اين ميان امام عليه السّلام ساكت بود و سخنى نمىفرمود ، مأمون به امام عليه السّلام عرض كرد : اى ابو الحسن درباره موضوعى كه امروز مطرح است ، شما چه مىفرمايى ؟
امام عليه السّلام به او فرمود : در اين باره نظريّاتى دارم كه صحّت آنها را از طريق تجربه و به مرور زمان شناختهام اضافه بر آگاهيهايى كه گذشتگانم به من دادهاند ، و چيزهايى است كه هر انسانى بايد آنها را بداند ، و در ترك آنها معذور نيست ، من اين نظريّات و تجربيّات
هامش
( 1 ) - اعيان الشيعه ج 4 ق 2 / 143 / 144 .