شايد بتوان گفت اين نامه صراحت دارد بر اين كه مرگ امام عليه السّلام در چنين موقعيّتى ، به طور طبيعى صورت نگرفته است و آنچه ابن خلدون در بيان مضمون اين نامه نگاشته است ، اتّهام مأمون را در كشتن امام عليه السّلام به صورت واضحترى نشان مىدهد . او در تاريخ خود مىگويد :
« مأمون به سوى حسن بن سهل و مردم بغداد و پيروان خود پيغام فرستاد ، و از پيمان ولايتعهدى خويش با امام على بن موسى عليه السّلام پوزش خواست و اعلام كرد كه او مرده است ، و از آنان خواست كه به فرمانبردارى از او بازگردند « 1 » » .
پوزش مأمون از كردار خود به معناى اين است كه او اشتباه خود را درباره ولايتعهدى امام عليه السّلام دريافته است ، و اگر گفته شود كه پس از مرگ امام عليه السّلام به اشتباه خود آگاه شده بى معناست ، و ناگزير اين آگاهى و بيدارى ، پيش از وفات امام عليه السّلام بوده ، و با كشتن ناگهانى آن حضرت ، اشتباه خويش را تصحيح كرده است ، تا بدين وسيله عبّاسيان و دوستان و مردم بغداد را از خود خشنود گرداند ، به علاوه اگر ما تنها موقعيّت سياسى سختى را كه حكومت مأمون ، در آن دوران پر از اضطراب دچار آن بود در نظر گيريم ، و از نصوص تاريخى كه دستاندركار بودن مأمون را در اين امر تأييد مىكند چشم پوشيم ، باز هم بدون هر گونه هواخواهى يا بدانديشى مىتوانيم در كشتن ناگهانى امام رضا عليه السّلام انگشت اتّهام را متوجّه مأمون سازيم .
شيخ صدوق روايت مىكند ، كه در حال احتضار امام رضا عليه السّلام مأمون او را مخاطب قرار داده گفت : « به خدا سوگند نمىدانم كدام يك از اين دو مصيبت بر من سنگينتر است ، فقدان و فراق تو ، يا تهمت مردم كه مىگويند من تو را به ناگهان كشتهام . . . » « 2 » .
ابو الفرج در مقاتل روايت كرده است ، كه مأمون به امام عليه السّلام عرض كرد :
« اى برادر چه دشوار است بر من كه مرگ تو را ببينم ، در حالى كه من بقاى تو را آرزو داشتم ، و از اين سختتر و دشوارتر اين كه مردم مىگويند من به تو سمّ خورانيدهام ، و خدا مىداند كه من از اين تهمت به دورم . . . » « 3 »
هامش
( 1 ) - ابن خلدون ج 3 ص 250 .
( 2 ) - عيون اخبار الرّضا ج 2 ص 242 .
( 3 ) - مقاتل الطالبيين ص 380 .