خويش مستقر يافت . آنگاه فرمان داد كه علامتهاى آن تخت را در نگاه أو ناشناخته جلوه دهند تا نيروى تيزبينى وهوشمندى أو را بيازمايد ، چون ملكه از راه رسيد با نخستين پديدهء شگرف روبهرو شد ، چنانكه تختش را بر أو عرضه كردند وگفتند : آيا تخت تو اينچنين است ؟
در پاسخ گفت : گويى همان است ، [ وبا اين بيان ] نه انكار كرد ونه تصديق ، وچنان دو پهلو سخن گفت كه افزون بر فهم عميق وژرف نگرى أو ، بر زيركى وبديهه گويى أو در روياروى شدن با رخدادهاى شگرف ناگهانى دلالت مىكرد ، زيرا از يك سو بعيد مىدانست كه تخت أو باشد ، چرا كه آن را پشت سر خويش در يمن بر جاى گذارده بود وهرگز نمىدانست كه كسى را توان انجام دادن چنين كارى شگرف باشد [ كه آن را زودتر از أو از يمن به بيت المقدس آورده باشد ] . نسفى در اين باره مىگويد : وى به نيكوترين شيوه پاسخ گفت . نگفت كه آن تخت اوست ، در عين حال ، اين احتمال را كه تخت أو باشد نفى نكرد واين از استوارى خرد أو بود كه دربارهء هيچ يك از آن دو امر محتمل به طور قطع نظر نداد ، يعنى وقتي آنان گفتند : آيا تخت تو اينچنين است ؟ أو را به دودلى افكندند ، أو نيز در پاسخ كار را بر آنان مشتبه ساخت وگفت :
گويى كه همان است ، با اينكه مىدانست كه آن تخت اوست . آنگاه امر غير منتظرهء ديگرى چشم به راه أو بود ، چرا كه سليمان فرمان داده بود كه قصر وسرسرايى از آبگينهء / بلور براي أو برپاى دارند كه در زير آن آب روان باشد ، تا كسى كه حقيقت آن را نمىداند ، آن شيشهها را آب پندارد . « 1 »
بدين ترتيب تا ملكهء سبأ به قدس ، پايتخت سليمان رسيد ، ناگهان فرا روى خود دو اتّفاق شگرف ديد ، يكى تخت أو كه در هيئتى ناشناخته به أو نمايانده شد وديگرى آن كاخ شيشهاى كه آب در زير آن جارى بود كه شايد بتوان آن را به قصرى بلورين وصف كرد كه بخش زمينىاش بر آب قرار داشت ، كه همچو لجّهاى مىنمود . وقتي به أو گفته شد : به آن كوشك درآى ! چنين پنداشت كه وارد حوضي خواهد شد ، آنگاه بود كه جامه از دو ساق پاى خود بالا زد ، وقتي كار به انجام رسيد ، سليمان از آن راز پرده برداشت
« قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ »
( نمل ، 44 ) كه اين هر دو رخداد شگرف دلالت بر آن مىكند كه خداوند متعال به سليمان ( ع ) توانى بالاتر از قدرت بشر داده است ، آنگاه بود كه ملكه روى به سوى خدا آورد ودر نجواى خويش با أو ، پذيرفت كه در گذشته با پرستش غير خدا بر خويشتن ستم كرده وآشكارا به
هامش
( 1 ) . تفسير نسفى ، 3 / 214 ؛ صابونى ، پيشين ، ص 293 و 294 .