چهارراهى بود ميان شمال و جنوب و شرق و غرب كه كاروانها از همه سو بدان جا رفتوآمد مىكردند ، به ويژه كاروانهايى كه مىخواستند كالاهاى تجارتى يمن را به شام ببرند ، يا از شام به سواحل جنوب بياورند . ناگزير بايد از آنجا مىگذشتند . نيز قبيلههاى عرب آنجا را چون پناهگاهى مىشمردند و آزادانه بدان جا رفتوآمد مىكردند . به ويژه كه در آنجا حكومتى نبود كه بر آن قبيلهها ، در بيابانهاى زيستگاهشان يا در سفرهاشان ، دستدرازى كند . « 1 » گذشته از اينها ، مكه شهرى يكسره عربى بود و از آن همهء عربها ، نه شهرى خسروى ، قيصرى ، تبّعى و يا نجاشيى ، يعنى وابسته به دولت و قدرتى چون دولت ايران يا روم يا تبّع يا حبشه ، چنان كه اگر در كنارههاى شام يا دوردستهاى جنوب جاى مىداشت ، چه بسا زيردست و وابسته به يكى از اين قدرتها مىبود . از اين رو بود كه مكه همهء ويژگىهاى بايستهء يك بازرگانى سالم و سودآور را در خود داشت و كسانى كه به آنجا روى مىآوردند ، آسوده خاطر بودند كه كسانى را در آنجا مىيابند كه كالاى خود را بدانها بفروشند و يا آنچه را مىخواهند از آنان بخرند و خريد و فروختنشان تنها بر پايهء نظام بازرگانى و سود مشترك باشد و نه در سايهء زور و اجبار و اكراه . « 2 »
گذشته از اينها ، كعبهاى كه در مكه بود بر ديگر بيت الحرامهاى اين سو و آن سو ، اين برترى و ويژگى را داشت كه دست ساخت پدرشان ، ابراهيم ( ع ) و فرزندش ، اسماعيل ( ع ) بود . افزون بر اينكه جايگاه بتهاى همهء قبيلههاى عرب نيز بود و بيش از سى صد بت آنان را در خود جاى داده بود . « 3 » و سرانجام اينكه كعبه در ديگاه عربها ، هم خانهء خدا و حرم پروردگار بود و هم مايهء فخر قومى عرب . چان كه در اين اواخر تنها جايى بود كه عربها در آن يكپارچگى عربى را تجربه مىكردند و سرافرازانه و بىآنكه در برابر هيچ بيگانهاى سر به زير باشند به عرب بودن خود مىباليدند .
گويا از اينها همه بود كه عربها ايستادگى در برابر ابرهه و پيكار با او را بر خويش بايسته مىشمردند ، و از همينرو بود كه برخى از سران عرب راه را بر او گرفتند و با او درآويختند .
اگرچه چندان كارى از پيش نبردند مانند « ذونفر » ، يكى از سران يمن كه به اسيرى گرفته شد و
هامش
( 1 ) . عقاد ، مطلع النور ، 112 - 113 .
( 2 ) . عقاد ، همان ، 113 .
( 3 ) . ازرقى ، 1 / 120 - 121 ؛ يعقوبى ، 1 / 254 - 255 ؛ الروض الانف ، 2 / 276 ؛ الاصنام ، 27 - 28 ؛ گوستاو لوبون ، حضارة العرب ، 124 ؛ جرجى زيدان ، تاريخ التمدن الاسلامى ، 1 / 37 ؛ نيز :E . Gibbon , op - cit , p .225 .