گرفت كه بر هر چه مىافتاد ، آن را به آتش مىكشيد . طريفه هراسان از اين خواب برخاست و ترسان و لرزان نزد شوهرش ، عمرو ، آمد و خواب خويش را براى او بازگفت و عمرو او را دلدارى داد . عمرو سپس همراه دو كنيز از كنيزان خويش به باغى رفت . طريقه نيز چون دانست كه او به باغ رفته ، به سوى او راه افتاد و در ميان راه چيزهايى ديد كه همه درستى خواب او را گواهى مىكرد . در اينجا گزارشگران ، از آنچه طريفه در راه ديد و تفسيرهايى كه از آنها به دست داد ، به گستردگى سخن گفتهاند ، كه ما از آنها مىگذريم . بارى ، چون شوهر طريفه - عمرو - از او نشانى بر پيشگويى و خواب شومش خواست ، گفت : اگر به كنار سد به روى موش كورهايى را خواهى ديد كه با دستانشان سد را مىكاوند و با پاهايشان سنگهايى را از كوه فرومىغلتانند . عمرو به سوى سد راه افتاد و چنان كه همسرش گفته بود ، موش كورهايى را ديد كه با پاهايشان صخرههايى را فرو مىغلتانند . چنان كلان كه پنجاه مرد نمىتوانند .
شتابان نزد طريفه بازگشت و آنچه را ديده بود به او بازگفت و در اين باره شعرى شيوا به زبان عربى سرود .
در پارهاى از گزارشها آمده : چون عمرو يقين كرد كه حادثه روى خواهد داد ، آن را از مردم پنهان داشت و خود بر اين شد كه هر چه دارد بفروشد و از آنجا كوچ كند و براى اين كه مردم از كار او سر در نياورند ، خانوادهء خويش را فراخواند . به پسر كوچك خود ، مالك - يا پسر برادرش ، حارثه يا پسر خواندهاش - گفت در نشستى كه با مردم داريم به تو فرمانى مىدهم ، تو از فرمان من سرپيچى مىكنى ، من تو را با عصا مىزنم ، تو نيز برمىخيزى و مرا سيلى مىزنى . و به ديگر فرزندانش گفت كه چون او مرا سيلى زد هيچ كدام چيزى نمىگوييد و با او كارى نمىكنيد ، چون شما چيزى نگوييد و كارى نكنيد ، ديگران هم چيزى نمىگويند و كارى نمىكنند . سپس من برمىخيزم و سوگندى كفارهناپذير ياد مىكنم كه ديگر در شهرى نمىمانم كه پسر كوچكم مرا بزند و كسى چيزى نگويد و كارى نكند . نقشه ، همانگونه كه عمرو مىخواست ، انجام شد . او آب و زمين و باغ و . . . خود را فروخت و از آنجا كوچ كرد .
چيزى نگذشت كه موش كورها به كار ويرانى سد پرداختند تا نيم شبى كه مردم در خوابى آرام فرو رفته بودند ، ناگهان سيلى بنيانكن بر آنان تاخت ، گاو و گوسفند و دارايىشان را برد ، خانههاشان را ويران كرد و از باغ و بيشهشان ، جز آنچه در بالاى كوهها بود ، چيزى بر جاى نگذاشت . از پى اين سيل ، مردمى كه مانده بودند ، ناگزير به ديگر سرزمينها پناه بردند و اين سوى و آن سو پراكنده شدند . جفنهاىها به شام رفتند ، اوس و خزرجىها به يثرب ، ازدىها به
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى ) — صفحة 261
مساهمون: محمد بيومي مهران
ص٢٦١