بر آنان نمىتاخت و بدانجا لشكر نمىكشيد كه شكست خورده و فروكوفته نگردد . و چنين بود كه سرزمينهايى بسيار به دست آنان افتاد و مردمانشان از در بندگى آنان درآمدند و اينان تاج زمين شدند . « 1 »
بارى ، اينان تا روزگارى - كه اندازهء آن به درستى دانسته نيست - به همينگونه و شيوه زيستند ، سپس از در ناسپاسى درآمدند و بزرگان و فرمانروايانشان بيشتر در عيش و نوش و كامرانى و هوسبازى و شهوتپرستى فرو رفتند و كمتر به كار ملك و مردم كمر بستند ، تا كمكم كار ملك و مردم به تباهى كشيد و گناه و ناروايى و ناسپاسى در ميانشان گسترش يافت .
خداوند براى بيدارى و هشيارى آنان سيزده پيامبر فرستاد ، پيامبران آنان را به خدا و سپاس نعمتهاى او فراخواندند و از كيفر او زينهار دادند ، اما آنان سخن پيامبران را نشنيدند و گستاخانه و ناسپاسانه نعمتها و نيكويىهاى خدا را انكار كردند ؛ و پىآمد اين كارشان بود كه خداوند تنداب بنيانكن سيل عرم را بر آنان فرستاد تا سدّشان را فروشكست ، باغ و بيشههاشان را فرو پوشاند و بسيارى از خودشان را نيز نابود ساخت .
اينجاست كه گزارشگران رو به افسانهسازى و اسطورهپردازى كردهاند و گفتهاند : سبائيان از راه پيشگويى كاهنان دانسته بودند كه سدّ آنان را موشها ويران خواهند كرد . از اين رو ، براى پيشگيرى در كنار هر شكاف و سوراخى گربهاى بستند و گماشتند تا موشها را بخورند .
چندى گذشت تا اينكه بزرگ آنان « عمرو بن عامر ازدى » در خواب ديد كه سد شكافت و سيل سرزمينشان را فروگرفت . از اين خواب بسيار اندوهگين شد و هراسان به سوى سد شتافت و ناباورانه موشهايى را ديد كه با چنگ و دندان آهنين ديوارهء سد را مىكنند و مىتراشند . بازگشت و آنچه را ديده بود به مردم بازگفت ، مردم گربههاى بسيارى گرفتند و آنها را به شكار موشها فرستادند ، اما موشها ، گربهها را به چيزى نگرفتند و بىاعتنا همچنان به كار كاويدن سد سرگرم بودند ، گربهها كه چنين ديدند ، هراسان گريختند . و گزارشى ديگر بر اين است كه در ميان آنان زنى كاهن بود به نام « طريفه » كه شبى در خواب ديد ابرى انبوه سرزمين آنان را فراگرفت ، سپس رعد و برق آغاز شد و از ابر صاعقهها و آذرخشهايى فرو باريدن
هامش
( 1 ) . دميرى ، 1 / 445 ؛ تفسير طبرى ، 22 / 77 - 85 ؛ مروج الذهب ، 2 / 161 - 162 ؛ وفاء الوفاء ، 1 / 116 - 117 ؛ تفسير روح المعانى ، 22 / 126 - 127 ؛ ابن كثير ، 2 / 159 ؛ ياقوت ، 5 / 35 ؛ تفسير قرطبى ، 2 / 289 - 290 ؛ تفسير جلالين ( در حاشيهء تفسير بيضاوى ) ، 2 / 258 .