به هر رو ، در يكى از ديدارها بود كه ابراهيم ، اسماعيل را پشت زمزم ديد كه تيرى براى خود مىتراشد ، به او گفت : اسماعيل ! خداوند مرا فرمان داده تا براى او خانهاى بسازم .
اسماعيل گفت : فرمان خدايت را به جاى آور . ابراهيم گفت : خداوند تو را نيز فرمان داده تا در اين كار مرا يارى كنى . گفت : آمادهام . پدر و پسر براى ساختن خانه برخاستند . ابراهيم مىساخت و اسماعيل سنگ مىداد . چون ديوارها برآمد ، ابراهيم به اسماعيل گفت : سنگ نيكويى بياب و بياور تا آن را چونان نشانهاى براى مردم ، در ركن ( گوشه ) خانه جاى دهم .
اسماعيل به جستجوى سنگ پرداخت و چون سنگى نيكو يافت و بازگشت ، ديد كه پدر « حجرالاسود » را در جاى آن كار گذاشته است . پرسيد : پدر ! اين سنگ را چه كسى آورد ؟
گفت : اين سنگ را كسى آورد كه به ساختن و يارى تو نيازى ندارد . اين سنگ را جبرئيل از آسمان آورد . « 1 »
حجرالاسود سنگى است صيقلى به شكل بيضى نامنظم با رنگ سياهى كه دم به سرخى مىزند و نقطههايى سرخ و رگههايى زرد در آن ديده مىشود . جنس اين سنگ گويا « نيازك » باشد ، به دليل توصيفهايى كه از آن شده كه نورى از آن باز مىتافته كه از همه سوى شرق و غرب و راست و چپ تا دوردستهاى حرم را روشن مىساخته است . و اين توصيف خود دليل است بر اين كه اين سنگ پيشترها به رنگ سياه نبوده است . چنان كه از پيامبر ( ص ) نيز گزارش شده كه : « حجرالاسود ياقوتى سپيد و رخشان بود كه به گناه مردم سياه شد » . نيز از او ( ص ) گزارش شده كه : « حجرالاسود از بهشت آمده و در آغاز از شير سپيدتر بوده است گناهان آدمىزادگان آن را چنين سياه ساخته است » . اما تقديس و گرامى داشتن حجرالاسود چه بسا در پيوند آن با چيزى مقدس و گرامى ريشه دارد . زيرا يا رمز و نمادى است از پيمانى كه ابراهيم بر عهدهء خويش و پسرش اسماعيل نهاد ، كه اين خانه ، بازگشتگاه و پناهگاه مردم ( مثابه للناس و امنا ) باشد ، و يا نمادى است حجتگونه بر ابراهيم و اسماعيل كه ما اين خانه را از ملك خويش بيرون آورديم و ملك خدا ساختيم تا نمازگاه مردم باشد و مسجد طوافكنندگان و عبادتكنندگان و ركوعكنندگان و سجودكنندگان ( مسجدا للطائفين و العاكفين
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، 1 / 250 - 260 ؛ تفسير طبرى ، 3 / 66 - 70 ؛ ابن اثير ، 1 / 106 ؛ ابن كثير ، 1 / 156 ، 163 - 166 ؛ ازرقى ، 1 / 58 - 65 ؛ تاريخ الخميس ، 113 ؛ شفاء الغرام ، 2 / 4 - 8 ؛ تفسير قرطبى ، 2 / 122 ؛ قصص الانبياء ، 106 ؛ قصص القرآن ، 65 - 67 ؛ مروج الذهب ، 2 / 22 ؛ بسنجيد با تاريخ يعقوبى ، 1 / 27 .