تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 791

مساهمون:

ص٧٩١

روايت عبادة بن صامت :

از عبد اللّه ( ؟ عبادة ) صامت آورده‌اند كه گفت : أبو بكر صديق در سالى كه به خلافت رسيد ، مرا به سوى امپراتور روم گسيل كرد كه او را به اسلام فرا بخوانم يا به وى اعلان جنگ دهم . عباده گويد : راه پيمودم تا به قسطنطنيه رسيدم . بزرگ روم به ما اجازه ورود داد . نزد او رفتيم و بىآنكه به وى درود بگوييم ، نشستيم . سپس او چيزهايى دربارهء اسلام از ما پرسيد . آنگاه آن روز ، ما را بر گردانيد و روز ديگر ، ما را خواند . يكى از خدمتگزاران را پيش خواند و به او چيزى گفت و او روانه شد و با صندوقى كه داراى خانه‌هاى بسيار بود و هر خانه درى داشت ، نزد امپراتور بازگشت . يكى از درهاى آن را باز كرد و پارچه‌اى سياه را كه در آن ، تصويرى سفيد در چهرهء يكى از زيباترين مردان به نظر مىرسيد ، بيرون آورد . گفت : اين را مىشناسيد ؟ گفتيم : نه . گفت : اين ، پدرمان آدم ( ع ) است . سپس آن را به جاى خود نهاد و در ديگرى باز كرد و پارچه‌اى سياه بيرون آورد ؛ نقش آن ، تصوير پيرى سالخورده و خوش صورت بود با چهره‌اى گرفته و اندوهگين . گفت : مىدانيد اين كيست ؟ گفتيم : نه . گفت اين نوح است . سپس در ديگرى باز كرد و پارچه‌اى سياه كه تصوير چهرهء سپيد پيامبر ما ( ص ) بر آن نقش بسته بود ، بيرون آورد . چون بدان نگاه كرديم ، گريستيم . گفت : چرا مىگرييد ؟ گفتيم : اين تصوير پيامبر ما محمد ( ص ) است . گفت : شما را به دينتان سوگند مىدهم آيا اين ، تصوير پيامبر شما است ؟ گفتيم : آرى ، اين نقش چهرهء پيامبر ماست و گويى كه او را زنده مىبينيم . پس امپراتور آن را پيچيد و برگردانيد و گفت : بدانيد كه اين آخرين خانه‌ها بود ، ولى من دوست داشتم بدانم كه نظر شما چيست . آنگاه در ديگرى گشود و پارچه‌اى سياه بيرون آورد كه تصوير چهرهء سفيد مردى بسيار خوش صورت كه بيش از همه ، به پيامبر ما محمد ( ص ) شباهت داشت ، بر آن نقش بسته بود . سپس گفت : اين ابراهيم ( ع ) است . پس از آن ، درى ديگر گشود و تصوير مردى گندمگون را كه اندوهگين و متفكّر به نظر مىرسيد ، بيرون آورد و گفت : اين ، موسى پسر عمران است . آنگاه خانه‌اى ديگر را گشود و تصوير مردى را با چهره‌اى چون قرص ماه و با دو رشته زلف بيرون آورد و گفت : اين داود است . سپس خانهء ديگرى را باز كرد و تصوير مردى زيبا چهره را كه بر اسبى بالدار سوار بود ، بيرون كشيد و گفت : اين سليمان است و اين ، باد كه او را برداشته مىبرد . و سپس خانه‌اى ديگر را گشود و تصوير جوانى زيبا را كه عصايى در دست و جامه‌اى جلو باز ، بلند و پشمين بر تن داشت ، در آورد و گفت : اين عيسى روح خدا و كلمهء اوست . آنگاه گفت : اين تصويرها به دست اسكندر رسيد و از او به مردمان پس از وى و تا سرانجام ، به دست من رسيد . سيد احمد خان در ترجمه خود از قرآن به زبان اردو ، متنى را بدون ذكر مأخذ آورده كه با روايت عبادة بن صامت ، در پيوند است . ما آن را بىكم‌وبيش ، به عربى بر مىگردانيم : « از عبادة بن صامت روايت است كه أبو بكر در نخستين سال خلافت خويش ، مرا به نمايندگى از سوى خود به روم فرستاد . چون به نزديكى قسطنطنيه رسيدم [ گويا منظور وى شهر أُفسوس در نزديكى إزمير كه امروز بدان سلجوق مىگويند ، مىباشد ] ، كوه سرخ رنگى ديدم . به ما گفتند : اصحاب كهف در آنند . آنجا كنيسه‌اى بود . مردم كنيسه ، شكافى در كوه به ما نشان دادند و با من به درون آن آمدند . آنجا درى آهنين بود ؛ چون در را گشودند ، به جايى گسترده و بازرسيديم . آنجا سيزده تن مرد پشت بر زمين دراز كشيده كه گويى به خواب رفته