( 294 ) ، الغلب چنان كه در قرآن آمده است
« وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ »
، به معنى مغلوب گشتن است .
( 1 ) ( غلس ) « و يغلّس بالصّبح » ( 105 ) ، الغلس : تاريكى پايان شب كه به روشنايى سپيده دم آميخته باشد ؛ التّغليس : گزاردن نماز در آغاز سپيده دم .
( 2 ) ( غلو ) « أعطاه غلوتين به سهم و غلوة بحجر » ( 213 ) ، غلوة السّهم : جايگاه تيراندازى و به اندازهء يك تير پرتاب . گويا منظور وى آن است كه زمينى به طول دو تير پرتاب و به عرض يك سنگ پرتاب ، به او داده است .
( 3 ) ( غمّ ) « و لا غمّة فى فرائض اللّه » ( 133 ) ، لا غمّة فيها : در فرايض ، جايى براى پوشيدن و پنهان داشتن نيست . در قرآن است :
« ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً »
( 78 ) ( سپس نبايد كار شما ، بر شما پوشيده ماند ) .
( 4 ) ( عمر ) « عامر أو غامر » ، الغامر من الأرض : زمينى كه آب ، آن را فرا گرفته و قابل كشت نباشد .
( 5 ) ( غور ) « و على الغائرة نصف العشر » ( 191 ) : غار الماء فى أرض : آب در زمينى فرو رفت و در آن فرو نشست و جز با رنج و كشيدن آب ، نمىتوان آن را آبيارى كرد ؛ و غائرة : زمينى را گويند كه جز آن گونه كه گفته شد ، آبيارى نگردد .
« أعطاه معادن القبليّة جلسيّها و غوريّها » ( 163 ) : الغورى : زمين پست و پايين .
( 6 ) ( غيل ) « الاغتيال » ( 14 / ب ) ؛ و لم يحدثوا مغيلة » ( 359 ) ؛ « إمّا غيلة و إمّا مصادمة ( 274 ) ، الاغتيال و الغيلة المغيلة : با نيرنگ و نهانى كسى را كشتن ، به گونهاى كه قاتل وى شناخته نگردد . الفتك : كشتنى است كه مقتول ، قاتل را ببيند .
( 7 ) ( فاذوسفان ) للفاذوسفان ( 79 ) و اهل أصبهان » ( 333 ) ، در تاريخ يعقوبى ( ج 1 / 23 ) آمده است :
فاذوسفان به معنى دور گردانندهء دشمنان است . او كارمندى است نظامى پايينتر از اسپهبد . در تاريخ طبرى ( ص 892 ) چنين آمده است : چون وى به پادشاهى رسيد ، به چهار پاذگوسپان كه هر يك بر بخشى از كشور پارس گماشته شده بود ، نوشت نيز بنگريد : ص 2639 از همان كتاب ) .
( 8 ) ( فتك ) « من فتك بنفسه » ( 1 ) : بنگريد : « غيلة » .
( 9 ) ( فتن ) « المسلم أخو المسلم . . . و يتعاونان على الفتّان » ( 142 ) ، فتّان : كسى كه آشوب و تباهى پديد مىآورد . مىگويد : مسلمانان ، عليه هر فتنهانگيز آشوبگر ، به يارى يكديگر مىشتابند . « قد أفتنهم و أعان على فتنتهم » ( 42 ) : دينشان را تباه و آنان را گمراه ساخت .
( 10 ) ( فدى ) « و لا مكيال مطبق حتّى يوضع فى الفداء » فداء به معنى انبوه خوراكى از گندم ، جو ، خرما و مانند آنها است . الفداء : خرمن گندم ؛ و به زبان عبد القيس ، به معنى خرمن خرما است .
( 11 ) ( فرج ) « و تتّقى من ولى الفرح بمائتى ألف » ( 335 ) فرج به معنى مرز است كه حدود كشور را