( 1 ) ( ضيم ) « أهل البحرين خفراءه من الضّيم » ( 72 ) ؛ « و لا يضامون » ( 104 ) : الضّيم يعنى ستم .
( 2 ) ( طبّ ) « بعث عمر الأطبّة » ( 307 ) : الأطبّة كه مفرد آن ، طبيب است ، به كسانى گفته مىشود كه با دانش پزشكى و درمان ، سروكار داشته باشند .
( 3 ) ( طبق ) « و لا مكيال مطبق » ( 78 ) : ؟ و نه پيمانهء پر .
( 4 ) ( طبى ) « جاوز الحزام الطّبيين » ( 371 / ألف ) : حزام وسيلهاى است كه با آن ، ميان چهارپايان را مىبندند و طبى نرمهء سر پستان جانور است . بايد بند ياد شده ، از پستان شتر شيرده نگذرد تا بتوان آن را دوشيد ؛ و گرنه به هنگام نياز نمىتوان از آن سود برد .
( 5 ) ( طحن ) « لهم أرحاء يطحنون بها » ( 66 ، 66 / ألف ) ؛ « إنّى أمّنتهم . . . على طواحينهم إذا أدّوا الحقّ » ( 361 ) : طحن الحبّ يعنى دانه را آرد كرد . مفرد طواحين ، طاحون ابزار آرد كردن است .
( 6 ) ( طرأ ) « الطّرّاء منهم و التّنّاء » بنگريد : « تنأ » .
( 7 ) ( طرق ) « طروقة الفحل » ( 104 / د ، 110 / ج ) ، گويا طروقة : جانور مادهء بالغى است كه نر به سوى آن مىآيد و آن را دنبال مىكند .
( 8 ) ( طعم ) « لبنى عريض طعمة من رسول اللّه عشرة أوسق قمح » ( 20 ) : فرمانروا فلان ناحيه را به عنوان طعمه به فلانى داد ، يعنى آنجا را در اختيار او نهاد تا از فراوردههاى آن ، بهرهمند گردد .
( 9 ) ( طفف ) « أتبعهم المسلمون . . . على طفوف الآجام » ( 311 ) : الطفيف : بخشى از سرزمين تازيان را گويند كه بر علفزارهاى عراق ، مشرف است .
( 10 ) ( طلح ) « لا يعضد طلحكم » ( 91 ) : طلح ، درخت أمّ غيلان ( خار مغيلان ) است . در قرآن است :
« طَلْحٍ مَنْضُودٍ »
( 67 ) . خاورشناس دوزى در قاموس خود آورده است : درختان طلح ، مرز جدا كنندهء مكّه و يمناند .
( 11 ) ( طما و طمى ) « طما فى سربه » أو « طمى فى حدّته » ( 364 ) : يعنى بلند و سخت گشت .
( 12 ) ( طيب ) « المطيّبين » ( 172 ) : ابن هشام در سيرهء خود ( ص 84 - 85 ) گفته است : كه قصىّ در شهر مكّه به فرمانروايى رسيد و خاندان او به فرمان وى در آمدند . پردهدارى كعبه و آب دادن به حاجيان ، سرپرستى آنان و يارى رساندن به ايشان ، رياست دار النّدوه و داشتن پرچم ، به او سپرده شد . هنگامى كه وى به پيرى رسيد ، سرپرستى گرد هم آيى مردمان يا دار النّدوه ، پردهدارى ، داشتن پرچم و آب دادن به حاجيان و يارى رساندن به ايشان را به پسر خود عبد الدّار واگذارد . پس از مرگ قصىّ ، فرزندان عبد مناف پسر قصى ( يعنى عبد شمس ، هاشم ، مطّلب و نوفل ) ، بر آن شدند كه آنچه در دست فرزندان عبد الدّار بود ، از ايشان بازستانند . چرا كه خود را به داشتن آنها شايستهتر مىديدند . در اين ستيز ،