از اين روايت ظاهر است كه عمر طلحه را دشمن مىداشت از روزى كه طلحه در حق عمر گفت آنچه گفت روز وفات أبى بكر ، وظاهر است كه كسى كه خلافت مآب دشمن أو باشد ، هيچ مسلمى سنى تجويز خلافت براي أو نخواهد كرد ، اين كار روافض است كه نزد ابن تيمية وابن حجر مكي - معاذ الله - بدتر از يهود ونصارى اند ( 1 ) كه اينها مبغضان ومبغوضان خلافت مآب واحزاب أو را نيك مىدانند وبغض أو را لازم .
وچه عجب كه وجه بغض خلافت مآب با طلحه علاوة بر كلمه [ اى ] كه وقت وفات أول گفته اين هم بوده باشد كه طلحه گمان بد در حق أو مىبرد وحضرتش را - معاذالله ! - فاسق تخيّل مىكرد وتجويز حمل دخول أو را بر زنى بر محمل فاسد مىنمود ، گو بعد ظهور برائت ساحت خلافت مآب از ظنّ فاسد ، طلحه خود را به سبّ وشتم نواخت وخود را بر تتبع عثرات خلافت مآب سرزنش ساخت .
إبراهيم بن عبد الله يمنى شافعي در كتاب “ الاكتفا “ گفته :
وعن الأوزاعي : أنّ عمر خرج في سواد فرآه طلحة فتتبعه ، فذهب عمر داراً ، ثم دخل بيتاً آخر ، فلمّا أصبح طلحة ذهب إلى ذلك البيت فإذا بعجوز مقعدة ، فقال لها : ما بال هذا الرجل يأتيك ؟ قالت : إنه يتعاهدني منذ . . كذا وكذا يأتيني بما يصلحني
هامش
1 . لاحظ : منهاج السنة 2 / 71 ، الصواعق المحرقة 1 / 114 .