وعقل تجويز نمىكند كه وجه ردّ سؤال آن سفيه - با وجود آنكه ظاهر وبيّن است - بر اين همهها ( 1 ) كه عالم بالكتاب والسنة ، عارف به أساليب ولغات عربيه بودند ، پوشيده ماند تا آنكه بعد اعتراض حضرت عمر بر آنها كه از جهت ترك تعرّض آنها كرده بود ، نيز احدى لب نجنباند . پس متيقن گشت كه نزد اين همهها متحقق بود كه سؤال از قبيل سفاهت است نه از باب فقاهت ، والتزام اين سؤال كردن واعتراض بر ترك تعرّض آن نمودن بر سبيل تسخّر است يا بر أسلوب تضجّر ( 2 ) .
از اين عبارت ظاهر است كه : أصحاب وتابعين حاضرين همه [ آن ] ها با آنكه مىدانستند كه كلام زن از قبيل سفاهت است نه از باب فقاهت ، سكوت از ردّ آن كردند ولب نجنبانيدند ، پس همچنين حاضرين تحريم متعه با وصف علم به اين كه : كلام خلافت مآب از قبيل سفاهت است نه از باب فقاهت ، اگر سكوت كرده باشند ولب نجنبانيده ، كدام مقام حيرت واضطراب است ؟ !
ونيز در “ نور الكريمتين “ گفته :
حضرت على كرّم اللهوجهه [ ( عليه السلام ) ] وقتي كه بر منبر پند ونصايح به مردم مىفرمود ، شخصي سؤال كرد ، فرمود : لا أدري . باز مكرر از چيز ديگر سائل
هامش
1 . كذا .
2 . [ الف ] صفحه : 196 نور على نور قول حضرت صديق را كه در خطبه فرموده بود . . . إلى آخر . [ نور الكريمتين : ] .