آمدن مال سوس واهواز ، يا اهواز ، يا فارس كه مال خطير وزر كثير بود ; نهايت رغبت خود به عدم اخذ آن ظاهر مىسازد ، وتحريص وترغيب به وجوه عديده بر عدم اخذ آن مىنمايد كه مىگويد كه : ( در مسلمين حاجت است ، پس اگر بخواهيد ترك كنيد حق خود را ، پس بگردانيم آن را در حاجت مسلمانان تا كه بيايد ما را مالي ، پس وفا كنم شما را حق شما ) ؟ !
كه از اين كلام ، اهتمامِ تمام خلافت مآب در اينكه آن حضرت اين مال را نگيرد ، ظاهر است كه : أولا به طور تمهيد ، حاجت مسلمين بيان كرد ، وباز گفت كه : ( اگر بخواهيد ترك كنيد حق خود را ) . وباز مكرراً حاجت مسلمين را ظاهر ساخت كه گفت كه : ( پس گردانيم آن را در حاجت مسلمين ) .
وباز براي تحصيل مطلب خود وعده وفاى اين مال به وقت آمدن مال - كه وعد بىوفا بود - نمود كه به نصّ همين روايت به وقوع نپيوست ، وحق آن حضرت وديگران بر باد رفت .
واز اين طريف تر آن است كه هر دو روايت أبو داود وروايت أبو يوسف وابن المنذر دلالت دارد بر آنكه : جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) راضى به عدم اخذ سهم ذوى القربى گرديد ، خواه از طرف خود وخواه بعدِ سؤال ثاني ، حال آنكه روايت شافعي كه از حَكَم آورده - حيث قال : وقال الحَكَم - في حديث مطر أو الآخر - : إن عمر قال : لكم حقّ . . إلى آخره . - به صراحت تمام تكذيب اين روايات مىكند ; چه اين روايت صريح است در آنكه عمر بر خلاف رضاى آن حضرت سهم ذي القربى نداد كه آن جناب سهم ذي القربى
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص١٩٧