صداق برون آمده بود ولكن چون آية : ( وَآتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً ) ( 1 ) أو را پيش آمد كه أكابر أئمة سنّيه - اعني سعيد بن منصور وعبد بن حميد وبيهقى - اخراج آن كردهاند ، از منع صداق باز آمد ، واين روايت دليل قاطع است بر آنكه عمر آية قنطار را مانع منع از مغالات صداق ومخالف آن مىدانست ، وآن را دليل جواز مغالات مىفهميد ، پس بنابر اين جميع تأويلاتى كه مخاطب براي تصحيح نهى عمر از صداق اختراع كرده ، وهمچنين آنچه درباره عدم دلالت آية قنطار بر جواز مغالات گفته باطل گرديد .
وواضح شد كه : مخاطب به اين توجيهات ردّ صريح بر عمر كرده ، وتخطئه أو به كمال اهتمام نموده ، سفاهت وبلاهت أو - در اعتقاد عدم جواز نهى از مغالات ودلالت آية قنطار بر جواز مغالات - ظاهر فرموده .
ومحتجب نماند كه مدلول اين روايت آن است كه : از عمر نهى از مغالات واقع نشده ، بلكه قصد آن كرده بود ، وچون آية قنطار به خاطر أو گذشت از اين اراده باز آمد ; ومدلول روايات سابقه آن است كه عمر نهى از مغالات كرده وتنبيه أو بر اين آية ، زنى از قريش كرده ، نه آنكه خود به خود به خاطرش گذشته ، واين هر دو مضمون با هم متخالف است ، پس ظاهر آن است كه اين خبر متضمن واقعه متأخره است از واقعه [ اى ] كه مشتمل است بر الزام دادن زن عمر را ، يعنى يك مرتبه عمر منع از مغالات كرد ، چون آن
هامش
1 . النساء ( 4 ) : 20 .