قالُوا رَبُّنا
گفتند پيغمبران كه پروردگار ما
يَعْلَمُ
مىداند
إِنَّا
به درستى كه ما
إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ
بسوى شما فرستادگانيم
وَ ما عَلَيْنا
و نيست بر ما
إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ
مگر رسانيدن آشكارا و ما كار خود كرديم و پيغام رسانيديم اگر شما قبول دعوت نكنيد عذاب بشما فرود آيد
قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ
گفتند ما فال بد گرفتيم بآمدن شما كه تا بدين بلده آمدهايد باران نباريد و همه مزروعات ما خشك شده
لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا
اگر بازنهايستيد از دعوى خود
لَنَرْجُمَنَّكُمْ
هر آئينه شما را به سنگ بكشيم
وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ
و هر آئينه برسد شما را
مِنَّا
از ما
عَذابٌ أَلِيمٌ
عذابى دردناك
قالُوا طائِرُكُمْ
گفتند پيغمبران كه فال بد شما
مَعَكُمْ
با شما است يعنى سبب شامت شما عقائد فاسده و اعمال باطله شما است
أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ
آيا اگر پند داده مىشويد ، فال بد مىگيريد بقتل تهديد مىكنيد
بَلْ أَنْتُمْ
بلكه شما
قَوْمٌ مُسْرِفُونَ
گروهى گزافكاران و از حد درگذشتگانيد آوردهاند كه شمعون با ملك به بتخانه درآمدى و خداى تعالى را سجده كردى و مردم پنداشتندى كه او پرستش بت مىكند ملك بر وى اعتماد تمام كرد بىمشاورت او به هيچ مهم اقدام ننمودى روزى شمعون ع پرسيد كه اى ملك شنيدهام كه دو كس غريب را به زندان كرده سبب حبس ايشان چيست ملك گفت كه ايشان دعوى مىكنند كه غير بتان شما خداى ديگر هست شمعون از روى تعجب فرمود بگو كه تا ايشان را حاضر گردانند كه گفتار ايشان عجيب است ملك فرمود تا ايشان را آوردند چون شمعون ع را ديدند خوشدل و دلير شدند شمعون ع پرسيد كه شما كرا مىپرستيد گفتند آن را كه آفريدگار آسمان و زمين است شمعون ع گفت خداى شما چه مىسازد گفتند نابينا را بينا مىكند شمعون از ملك التماس كرد نابينائى چند حاضر كردند فرمود كه خداى خود را بگوئيد تا اين نابينايان ديدهور مىشوند ايشان دعا كردند فى الحال بينا شدند شمعون ع گفت اى ملك ما نيز از خدايان خود در خواهيم تا همين كار كنند ملك آهسته گفت اى شمعون تو نمىدانى كه ايشان نمىبينند و نمىشنوند و بر هيچ چيز قدرت ندارند شمعون ديگرباره گفت اى جوانان خداى شما ديگر چه تواند كرد گفتند مرده را زنده مىگرداند شمعون ع گفت اگر خداى شما اين كار بكند ما همه بوى مىگرويم پس دختر ملك را كه مدتى از مرگ وى گذشته بود يا مرده هفت روزه را بدعا زنده كردند ملك با قوم خود فى الحال ايمان آوردند و برخى ديگر قصد مؤمنان و پيغمبران كردند و حبيب نجار را خبر شد كه كفّار در مقام ايذاى اهل ايمانند از منزل خود متوجه آن صوب شد چنانچه حق سبحانه فرمود كه
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ
و آمد از پايان مدينه يعنى دور تر جاى از ان شهر
رَجُلٌ
مردى
يَسْعى
كه مىشتافت جهت اعلام رسل تا برسد
قالَ يا قَوْمِ
گفت اى گروه من
اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ
پيروى كنيد فرستادگان را
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ
پيروى كنيد كسانى را كه نمىخواهند از شما
أَجْراً
مزدى بر تبليغ رسالت
وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
و ايشان راهيافتگانند بخير در هر دو سراى -