لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ
تا سؤال كند خداى راستگويان را يعنى پيغمبران را
عَنْ صِدْقِهِمْ
از راستى ايشان در سخنى كه با قوم گفتند يا تصديق قوم مر ايشان را
وَ أَعَدَّ
و آماده كرده است خداى
لِلْكافِرِينَ
مر ناگرويدگان را برسل
عَذاباً أَلِيماً
عذابى دردناك
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
اى آن كسانى كه ايمان آوردهايد
اذْكُرُوا
ياد كنيد
نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ
نعمت خداى تعالى را كه انعام فرمود بر شما
إِذْ جاءَتْكُمْ
چون آمدند بشما
جُنُودٌ
لشكرها چون قريش و غطفان و كنانه و يهود و قريب ده هزار كس
فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ
پس فرستاديم بر ايشان
رِيحاً
بادى مراد باد صبا است
وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها
و لشكرها كه شما نديديد يعنى ملائكه
وَ كانَ اللَّهُ
و هست خداى
بِما تَعْمَلُونَ
بهآنچه شما مىكنيد
بَصِيراً
بينا درين آيت بيان غزوه احزاب است و آن قصّه اجمالا چنان بود كه بعد از اجلاء بنى نضير حيّى بن اخطب با جمعى از يهود به مكه رفتند و با ابو سفيان و اتباع او بر مقاتله با حضرت صلى اللّه عليه و سلّم عهد بستند و از قريش و احابيش بيش از ده هزار كس جمع كرده عازم مدينه شدند آن خبر به حضرت رسالتپناه صلى اللّه عليه و سلّم رسيده با سه هزار كس از مدينه نهضت فرمود و معسكر همايون در پيش كوه سلع مقرر شده نزول فرمودند و بوقت مشاورت باصحاب در باب محاربه با اعادى كه بعدد بسيار و بسلاح آراسته بودند سلمان رض از وضع خنادق كه در بلاد عجم مىباشد شمه بموقف عرض رسانيد و آن حضرت صلى اللّه عليه و سلّم رائى آن را شرف قبول ارزانى داشته زمين بر صحابه رض قسمت كرد بحفر خندق اشارت فرمود و صحابه رض بدان كار مشغول شدند آن حضرت صلى اللّه عليه و سلّم خود نيز مباشر كشيدن خاك و بالا آوردن از مغاك مىشد ياران را وعده ظفر مىداد و كلمات اللهم لا عيش الّا عيش الآخرة فاغفر الانصار و المهاجرة به زبان معجز نشان ميراند در اثناى اين حال سنگى در غاية صلابت پديد آمد كه تبر و ميتين برو كار نمىكرد آن حضرت ص را خبر دادند تا بسر سنگ آمده ميتين بدست مبارك گرفت و بسم اللّهگويان بر آن سنگ زد ثلثش بشكست و نورى مانند برق از ان بجست و در ان روشنى نظر انور سيد انام عليه الصلاة و السلام بر قصرهاى شام افتاد و گفت اللّه اكبر مفاتيح شام به من دادند و نوبت دوم كه ضربت بر ان صخره زد ثلث ديگر شكسته شد نورى ديگر ظاهر گشت كه قصور يمن به نظر آن حضرت ص درآمد و گفت اللّه اكبر مفاتيح يمن در دست من نهادند سوم بار تمام سنگ در هم شكست و نورى كه از ان رخشان شد كوشهاى كسرى براى حضرت ص عيان شد و گفت اللّه اكبر مفاتيح ممالك فارس بقبضه اقتدار من رسيد منافقان گفتند اين مرد خلق را بازى مىدهد چه امروز از ترس دشمن خندق مىكند و بفتح فارس و روم و شام و يمن وعده مىدهد القصه بعد از شش روز كه مهم خندق سمت اتمام يافت لشكر اعادى رسيدند مالك بن عوف و عيينة بن حصن ما بنى اسد و غطفان و فزاره و يهود از زبر وادى كه شرقى مدينه است درآمدند و ابو سفيان و احابيش قريش و كنانه از پايان وادى كه طرف غربى است ظاهر شدند و يهود قريظه كه با حضرت ص عهد بسته بودند به اغواى حيّى ابن اخطب عهد شكسته مددگار كفار قريش گشتند و از هيبت آن لشكر و كثرت عدد ايشان ضعفاء اهل اسلام را دل از جاى برفت چنانچه حق سبحانه فرمود كه
إِذْ جاؤُكُمْ
ياد كنيد آن را كه آمدند بشما لشكرها
مِنْ فَوْقِكُمْ
از زبر شما يعنى از اعلاى وادى
وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ
و از زير شما يعنى اسفل وادى
وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ
و چون بگشت ديدها در احداق و خيره شد از خوف
وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ
و برسيد دلها به حنجرها از ترس چه شش از شدت روع منتفخ مىگردد و قلب بارتفاع او تا حنجره مىرسد
وَ تَظُنُّونَ
و گمان برديد
بِاللَّهِ الظُّنُونَا
به خداى انواع گمانها مخلصان را مظنه آنكه حق سبحانه دين خود را غالب گرداند و مؤمنان را نصرت دهد و منافقان را گمان آنكه لشكر اسلام تاب حرب احزاب نياورده مستاصل گردند .