أَنْعَمْتَ عَلَيَّ
انعام كردى بر من
وَ عَلى والِدَيَّ
و بر مادر و پدر من چه نفع آن نعم راجع بوالدين بود
وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً
و بهآنكه بكنم كردار شايسته كه بفضل خود
تَرْضاهُ
بپسندى آن را
وَ أَدْخِلْنِي
و درآر مرا
بِرَحْمَتِكَ
به بخشايش خود
فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ
در ميان بندگان ستوده خود به بهشت در بحر الحقائق تشبيه كند وادى نمل را به هواى نفس حريص بر دنيا و نمله منذره را بنفس لوّامه و سليمان را بقلب و مساكن را بحواس خمسه و از تامل درين سخن باقى قصّه بر سالك سخندان كه زبان مرغان هواى عشق مىشناسند ظاهر است بيت
چون نديدى دمى سليمان را * تو چه دانى زبان مرغان را
آوردهاند كه در همين سفر بوادى بىآب رسيدند و وقت نماز درآمد سليمان عليه السلام خواست كه وضو سازد آب نبوده و دليل لشكر به آب هدهد بودى او را طلب كردند نيافتند و گفتهاند سليمان بر تخت بود ناگاه فرجه در مظلّه طيور پديد آمد و آفتاب بر وى افتاد نگاه كرد موضع هدهد خالى يافت بتفحص درآمد
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ
و باز جست مرغان را هدهد در ميان ايشان نبود
فَقالَ
پس گفت
ما لِيَ
چيست مرا كه در خيل طير
لا أَرَى الْهُدْهُدَ
نمىبينم هدهد را يا چشم من به روى نيفتد
أَمْ كانَ
آيا هست
مِنَ الْغائِبِينَ
از غايبشدگان اين مجمع
لَأُعَذِّبَنَّهُ
هر آئينه عذاب كنم او را به جهت تاديب و مصلحت
عَذاباً شَدِيداً
عذابى سخت كه پرهاى او بركنم و او را در آفتاب افگنم يا در ميان او و جفت او به جدائى حكم كنم يا او را باضداد او در قفص محبوس سازم يا از خدمت خودش برانم
أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ
يا بكشم او را براى عبرت ديگر مرغان
أَوْ لَيَأْتِيَنِّي
يا بيايد به من
بِسُلْطانٍ مُبِينٍ
بحجتى روشن كه سبب غيبت او چه بوده
فَمَكَثَ
پس درنگ كرد هدهد
غَيْرَ بَعِيدٍ
نه زمانى دير و دور و باز آمد سليمان عليه السلام به او معاتبة آغاز نهاد
فَقالَ
پس گفت هدهد
أَحَطْتُ
مشاهده كردم و رسيدم
بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ
به آن چيزى كه مشاهده نكرده و بدان نرسيده
وَ جِئْتُكَ
و آمدم به تو
مِنْ سَبَإٍ
از شهر سبا كه مآرب گويند
بِنَبَإٍ
بخبرى
يَقِينٍ
محقق يعنى از سبا خبرى به تو آوردهام و خبر آن است كه در هوا به هدهدى رسيدم كه از ان ولايت بود با من عظمت پادشاه خود و خوبى هواى آن ديار تقرير كرد هوس مشاهده آن نموده رفتم و ديدم سليمان عليه السلام پرسيد كه پادشاه ايشان كيست و دين او و رعيّت او چيست هدهد گفت
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً
به درستى كه من يافتم زنى بلقيس نام كه از روى اقتدار
تَمْلِكُهُمْ
پادشاهى مىكند اهل سبا را
وَ أُوتِيَتْ
و داده شده است آن زن
مِنْ كُلِّ شَيْءٍ
از هر چيزى كه بادشاهان را به كار آيد
وَ لَها
و مر آن زن را
عَرْشٌ عَظِيمٌ
تختى بزرگ است به نسبت با او يا به تختهاى سلاطين ديگر آوردهاند كه سى گز در سى گز يا هشتاد در هشتاد عرض و سمك آن تخت بود از زر و نقره ساخته مكلل بجواهر .