إِنَّ هذا
به درستى كه اين عطا
لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ
افزونيست آشكارا كه بر هيچكس مخفى نيست آوردهاند كه سليمان را تختى بود كه هيچكس را از سلاطين نبوده و در موضح آورده كه بر يمين تخت او دويست هزار كرسى بود براى اكابر انس و بر يسار آن دويست هزار ديگرى براى اشراف جن و بر جانب راست سليمان عليه السلام سى پنج منبر نهادندى و احبار آدميان بر آن نشستندى و بر چپ او همين مقدار منبرهائى بود و احبار جنيان بر ان قرار گرفتندى و مرغان بر زبر سر وى پر در پر بافتندى و احبار سخن حق گفتندى و جن و انس بر كرسيها استماع كردندى و سليمان بر بالاى تخت بودى
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ
و جمع كرده شد براى سليمان عليه السلام
جُنُودُهُ
لشكرهاى او
مِنَ الْجِنِّ
از ديوان
وَ الْإِنْسِ
و از آدميان
وَ الطَّيْرِ
و مرغان
فَهُمْ
پس اين لشكر
يُوزَعُونَ
رانده شدى بوقت سير او يا بازداشته شده بودندى تا در هم پيوندند امام راغب در تفسير خود آورده كه با وجود كثرت عدد مهمل و پريشان نبودندى بلكه ضبط و ربط ايشان به مرتبه بود كه هيچ كس از لشكريان از مقرّ مقرر خود پيش و پس نتوانستى رفت و در كشاف و اكثر تفاسير است كه لشكرگاه او صد فرسخ بود بست و پنج فرسخ براى لشكر جن و مثل آن از براى انس و مانند آن از براى طير و آن مقدار از براى وحش و به جهت وى بساطى بافته بودند يك فرسخ در يك فرسخ از ابريشم و تخت او در ميان بساط نهادندى و اكابر و اشراف بر كرسيها كه بر حوالى تخت بود نشستندى و باد آن بساط را برداشتى به روزى يك ماه را بردى ، روزى از ولايت شام به طرف يمن توجه نموده مىرفتند
حَتَّى إِذا أَتَوْا
تا وقتى كه بيامدند
عَلى وادِ النَّمْلِ
بر وادى نمل يعنى از زبر آن وادى كه در جنوبى طائف است درآمدند
قالَتْ نَمْلَةٌ
گفت مورچه لنگ كه آن را منذره يا طاخيه يا ملاخيه يا خرمى نام بوده و دو بال داشت در كشف ثعلبى آورده كه برابر خر وى بوده در بزرگى و در زاد المسير برابر نعجه گفته و در احقاف برابر گرگ و او مهتر مورچگان آن وادى بود چون لشكر سليمان ديد بر بلندى آمد و گفت
يا أَيُّهَا النَّمْلُ
اى مورچگان
ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ
درآييد در مسكنهاى خود
لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ
تا در هم نهشكند شما را سليمان عليه السلام
وَ جُنُودُهُ
و لشكرهاى او مراد از نهى لشكر از حطم نهى مورچگانست از توقّف به حيثيتى كه عرضه تلف نهشوند
وَ هُمْ
و لشكريان سليمان ع
لا يَشْعُرُونَ
ندانند كه شما را پايمال مىسازند آوردهاند كه باد اين سخن را از سه ميل راه بسمع سليمان عليه السلام رسانيد
فَتَبَسَّمَ
پس تبسّم كرد
ضاحِكاً
در حالتى كه متعجب بود
مِنْ قَوْلِها
از گفتار آن مورچه و گويند شادمان و خرم بود بادراك مقاله نمل آوردهاند كه سليمان او را طلبيد و گفت اى مورچه ندانستى كه لشكر من ستم نكند گفت دانستم اما من مهتر قومم مرا از نصيحت ايشان چاره نيست گفت لشكر من بر هوا بودند چگونه قوم ترا پايمال كردندى جواب داد كه غرض من آن نبود كه بر زمين شكسته شوند مراد من آن بود كه مبادا نظر به دبدبه و كبكبهء تو كنند و به نظاره لشكر تو مشغول شده از ذكر خداى باز مانند و در ميدان غفلت پايمال خذلان گردند يا مملكت تو بينند و آرزوى دنيا در دل ايشان پديد آيد و دنيا مبغوضه حق است در كشف الاسرار آورده كه سليمان عليه السلام از وى پرسيد كه لشكر تو چند است گفت چهار هزار سرهنگ دارم زير دست هر سرهنگى چهل هزار نقيب است و زير دست هر نصيبى چهل هزار مورچه گفت چرا لشكر خود را بيرون نيارى جواب داد كه يا نبىاللّه ما را روى زمين دادند اختيار نكرديم و بر زير زمين جاى گرفتيم تا بجز خداى حال ما كسى نداند آنگه گفت اى پيغمبر خداى از عطاها كه اللّه تعالى ترا داده يكى بگوئى گفت باد را مركب ما ساخته كه غدوّها شهر و رواحها شهر گفت دانى كه اين چه معنى دارد يعنى هر چه ترا دادهاند از مملكت دنيا چون باد است درآيد و تا به دو درين معنى گفتهاند نظم
نه بر باد رفتى سحرگاه شام * سرير سليمان عليه السلام
به آخر نديدى كه بر باد رفت * خنك آنكه با دانش و داد رفت
سليمان عليه السلام بعد از استماع اين كلام روى بمناجات ملك علام درآورده
وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي
و گفت اى پروردگار من مرا الهام ده
أَنْ أَشْكُرَ
آنكه شكر گويم
نِعْمَتَكَ الَّتِي
آن نعمت كه آن را به محض كرم .