قالَتْ
گفت بلقيس
يا أَيُّهَا الْمَلَأُ
اى گروه اشراف
إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ
به درستى كه افگنده شده است بسوى من
كِتابٌ كَرِيمٌ
نوشته بزرگنامه را بزرگ گفت باعتبار فرستنده او كه پيغمبر بزرگوار بوده يا بسبب آنكه آورنده او مرغى بود و اين امر غريب ايشان است يا به جهت آنكه مهر داشت امام قشيرى فرموده كه بزرگ بدان واسطه بود كه درو طمع ملك نبود بلكه دعوتكننده به مالك الملك بود گفتهاند كه چون مضمون نامه بنام خداى تعالى بوده پس آن نامه بزرگترين همه نامها باشد نظم
اى نام تو بهترين سر آغاز * بىنام تو نامه كى كنم باز
آرايش نامها است نامت * آسايش سينها كلامت
القصه بلقيس گفت نامه به من آوردهاند اركان دولت پرسيدند كه از كه آوردهاند فرمود كه
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ
به درستى كه اين كتاب از نزديك سليمان است
وَ إِنَّهُ
و به درستى كه مضمون او اينست كه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ
بر من بزرگى مكنيد و گردن مكشيد
وَ أْتُونِي
و بيائيد به من
مُسْلِمِينَ
گردننهادگان و فرمانبرندگان چون قوم بر مضمون نامه مطلع شدند و ديدند كه با وجود و جازت الفاظ دلالت بر معانى بسيار دارد پريشانحال شدند و مضطرب و سراسيمه گشتند
قالَتْ
گفت بلقيس
يا أَيُّهَا الْمَلَأُ
اى گروه اشراف و ايشان سيصد و سيزده بزرگ بودند از اركان مملكت كه هر يكى بر ده هزار كس حكم مىكردند بلقيس ايشان را جمع كرده فرمود
أَفْتُونِي
فتوى دهيد مرا
فِي أَمْرِي
در كار من و آنچه صلاح و صواب من باشد با من بگوئيد
ما كُنْتُ
نيستم من
قاطِعَةً أَمْراً
برنده و فيصلدهنده كارى را
حَتَّى تَشْهَدُونِ
تا شما نزديك من حاضر گرديد يعنى بىحضور و مشورت شما كارى نمىكنم
قالُوا
گفتند آن گروه
نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ
ما خداوندان قوتيم
وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ
و خداوندان كارزار سخت يعنى هم قوّت داريم و هم عدت و هم لشكر و هم شجاعت
وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ
و كار مفوض به تو است وراى راى تو
فَانْظُرِي
پس ببين و درنگر
ما ذا تَأْمُرِينَ
تا چه فرمائى از مقاتله و مصالحه نظم
اگر جنگ خواهى نبرد آوريم * دل دشمنان را به درد آوريم
و اگر صلحجوئى ترا بندهايم * به تسليم حكمت سر افكندهايم
چون بلقيس از ايشان دريافت كه ميل مقاتله دارند نهپسنديد و گفت ما را مصلحت نيست كه حرب كنيم چه كار حرب دو روى دارد اگر ايشان غالب آيند ديار و اموال ما عرضه تلف مىشود كما قال اللّه تعالى
قالَتْ
گفت بلقيس
إِنَّ الْمُلُوكَ
به درستى كه پادشاهان
إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً
چون درآيند بديهى يا شهرى كه بقهر بگيرند
أَفْسَدُوها
تباه سازند آن را يعنى خراب كنند
وَ جَعَلُوا
و گردانند
أَعِزَّةَ أَهْلِها
عزيزان اهل آن ديه را
أَذِلَّةً
خوار و بىمقدار يعنى غارت كنند و اسير سازند
وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ
و همچنين مىكنند تاكيد قول اوّل است .