سورة الفيل
مكّيّة و هى خمس آيات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
در كتب سير به نقلهاى معتبر مذكور است كه ابرهه صباح كه از قبل نجاشى والى يمن بود در موسم حج ديد كه مردمان از اطراف و جوانب متوجه مكه مىشوند و معلوم كرد كه مقصد ايشان زيارت خانه كعبه است عرق نخوتش در حركت آمده داعيه كرد كه در مقابله آن خانه بسازد و وجوه حجاج را بدان منصرف گرداند پس در صنعا از رخام ملون كليسائى ساخت قليس نام و در و ديوار آن را بزر و جواهر مرصع و مزين گردانيد و طوائف خلق را در ولايت يمن بطواف آن تكليف نمود و اين صورت اگرچه بر قريش شاق بود اما جز شكيبائى چاره نداشتند يكى از بنى كنانه به خدمت آن خانه مشغول شده رتبه مجاورت يافت و شبى آن بيت محدث را بحدث آلوده ساخت و فرار نمود اين خبر در آفاق و اقطار منتشر گشت و طباع مردم از طواف آن متنفر شد ابرهه ازين حال متغير گشته لشكر جمع كرد و با پيلان قوى پيكر مهيب منظر به قصد تخريب حرم محترم متوجه مكّه معظمه شد و پيل محمود را كه به عظمت جثّه به مثابه كوه پاره بود بيت
بهيكل قوى راست چون كوه قاف * چو شير غرين چابك اندر مصاف
با خود برد و بحوالى مكه معظمه آمده مواشى قريش را غارت كرد و اكابر مكه به كوهها متحصن شدند ابرهه از اوّل روز لشكرى مهيا كرده و پيلان را برانگيخته روى به مكه نهاد پيل محمود روى از ديوار شهر مكه بگردانيد متوجه لشكرگاه شد و هر چند پيلبانان كوشيدند كه روى او بجانب شهر كنند ميسر نشد و پيلان ديگر به جهت اعراض او از آنجا از پيش نمىرفتند ابرهه ازين حال فرومانده و جماعت قريش از بالاى جبال نظر برگماشتند كه آيا حال بر چه منوال گذرد كه ناگاه از كنار دريا جوق جوق مرغان سياه با گردنهاى سبز پديد آمدند و حمله آورده بر آن لشكر سنگباران كردند و به يكنفس همه از اقوام ابرهه مستاصل شدند كما قال اللّه تعالى
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ
آيا ندانستى كه چگونه كرد پروردگار تو
بِأَصْحابِ الْفِيلِ
به خداوندان پيل يعنى ابرهه و لشكر او
أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ
آيا نساخت و نيفگنيد مكر ايشان را كه در تخريب كعبه داشتند
فِي تَضْلِيلٍ
در تباهى و بطلان
وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ
و فرستاد بر ايشان از طرف ساحل درياى هند
طَيْراً أَبابِيلَ
مرغان گروه گروه و منقارهاى ايشان چون منقار مرغ و پنجههاى ايشان چون پنجه سگ و سرهاى ايشان چون سر سبع و گويند مرغان سبز بودند با منقارهاى زرد
تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ
مىافگندند آن لشكر را به سنگى از سنگ گل يعنى گلى سنگ شده
فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ
پس ساخت خدا ايشان را بدان سنگها چون برگ كاه خورده شده يعنى خورده در وى افتاده نابود كرده كنايت است از استيصال ايشان آوردهاند كه هر مرغى سه سنگ داشت يكى در منقار و دو در پنجههاى و بر هر عضوى كه از بدن كافر زدندى از جانب ديگر بيرون رفتى و بر هر سنگى نام يكى از ان سنگدلان كه نيت خرابى خانه داشتندى نوشته بود ابرهه تنها به هزيمت رفته خود را پيش نجاشى انداخت و از مكه تا حبشه مرغى كه آن سنگ بنام ابرهه موسوم بود و براى هلاك او مقرر بود در منقار داشت ملازم وى بود و در بارگاه نجاشى بالاى سر ابرهه پرواز مىكرد چون ابرهه صورت حال بعرض رسانيد و نجاشى از روى تعجب پرسيد كه چگونه مرغان بودند كه چندين مبارزان را هلاك ساختند ابرهه را درين حال نظر بران مرغ افتاده گفت اى ملك يكى از ان مرغ اينست همان لحظه آن مرغ سنگى كه داشت بنام او بر سرش افگند و هم در نظر نجاشى هلاك شد و ازين صورت عبرتى بر صحيفه دل نجاشى منقش گشت بيت
نوشت خامه تقدير بر جريده دهر * خطى كه فاعتبروا منه يا اولى الابصار .