أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى
آيا نيافت پروردگار تو ترا كودك بىپدر پس جاى داد ترا در كنف كفالت جد و عم تو در بحر الحقائق آورده كه ترا درّ يتيم يافت در صدف ختم نبوت جاى داد بيت
بس كه غواص كرم در تگ درياى قديم * غوطه زد تا به كف آور چنين درّ يتيم
يا ديد ترا گوهر يگانه كه بكمال قابليت از همه كائنات متفرد بودى و بقطع علاقه از ما سوى اللّه متوحد ترا متمكن ساخت در حضرت احديت جمع كه مقام خاص تست
وَ وَجَدَكَ ضَالًّا
و يافت ترا خداى تو راه گم كرده بر دروازه مكه وقتى كه حليمه دايه تو ترا آورده بود تا بجد و مادر تو سپارد
فَهَدى
پس راه نمود ترا بهآنكه جدّت را بر سر وقت رسانيده يا در راه شام وقتى كه با ميسره به تجارت رفته بودى و شتر تو از راه منحرف شد جبرائيل عليه السلام را فرستادم تا زمام شتر تو گرفته به راه آورد يا راه نيافته بودى بعلم احكام ترا به آن راه نمود در حقايق سلمى رح مذكورست كه ترا يافت در دوستى مستغرق در بحر معرفت و محبّت بر تو منّت نهاد و بمقام قرب رسانيد
وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى
و يافت ترا درويش عيالدار پس توانگر ساخت ترا بمال خديجه رض يا بهآنكه تجارت كردى يا به غنايم كه از كفار گرفتى و در حقايق القرآن فرموده كه فقير بودى بمشاهده خلق ترا غنى گردانيديم به مكاشفه انوار جمال خود
فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ
پس اما يتيم را قهر مكن و قدر ايشان بشناس كه تو شربت يتيمى چشيده
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ
و اما سائل را بانگ مزن و محروم مساز كه درو بىنوائى و تنگدستى كشيده
وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
و اما بنعمت پروردگار خود كه نبوتست حديث كن يعنى احكام آن را بخلق رسان كه تحدّث بنعم شكر منعم است صاحب فتوحات قدس سره فرموده است كه نعمت چيزيست محبوب بالذات و منعم در اغلب مشكور مىباشد پس حق سبحانه و تعالى حبيب خود را صلى اللّه عليه و سلّم فرمود كه از نعمت من سخن گوئى كه خلق محتاجند و محتاج چون ذكر منعم شنود به دو ميل كند و او را دوست دارد پس به جهت تحدّث بنعمت من خلق را دوست من مىگردانى و من ايشان را دوست مىدارم
سورة الانشراح
مكيّة و هى ثمان آيات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ
آيا ما گشاده نهكردهايم براى تو سينه ترا تا مناجات حق و دعوت خلق و غم امت در وى گنجد يا معنى آنكه آيا دل ترا گنجايش نداديم كه هر چه از اسرار وحى بر تو وارد شود قبول تواند كرد و گفتهاند شرح صدر اشارت است بهآنچه در اخبار آمده از شكافتن سينه آن حضرت صلى اللّه عليه و سلّم و چنان معلوم شده كه شق صدر آن حضرت ص متعدد بار بوده يكى در زمان طفوليت در قبيله بنى سعد نوبت اولى كه حليمه مرضعه آن حضرت ع بوده وى را برده بود يا در نوبت ثانيه و قولى هست كه در سال ششم يا يازدهم از بعث نوبتى ديگر اين صورت بوقوع پيوسته و در حديث آمده كه در شب معراج جبرئيل عليه السلام مرا تكيه داد و از بالاى سينه تا ناف من بشگافت و ميكائيل ع طشتى از آب زمزم آورد و درون سينه و عروق و حلق مرا بدان آب بشستند و جبرئيل ع دل مرا بيرون آورده بشگافت و بشست و در آخر طشتى طلا مملو از حكمت و ايمان آوردند و دل مرا از ان پر ساختند و باز بجاى آن بنهادند و نقلى هست كه به خاتمى از نور مهر كرد چنانچه اثر راحت و لذّت آن را هنوز در عروق و مفاصل خود مىيابم بيت دلم خزينه اسرار بود دست قضا درش ببست و كليدش به دلستانى داد
وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ
و فرونهاديم از تو بار گران ترا .