الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ
آن قبيله كه آفريده نشد
مِثْلُها
مانند ايشان در درازى قدر و بزرگى جسد
فِي الْبِلادِ
در شهرها و اشهر آنست كه ارم نام بلده عاديان است و ذات العماد صفت اوست يعنى شهر ارم خداوند بنائى بزرگ است چنان بناى كه مثل او در همه بلاد نبوده و قصّه آن بر سبيل اجمال آنست كه عبد اللّه بن قلابه بطلب شتر گمشده در صحراى عدن مىگشت در بيابانى به شهرى رسيد كه باره محكم داشت و حوالى آن قصور بسيار بود عبد اللّه به اميد آنكه كسى را بيند و احوال شتر خود را پرسد بدر حصار آمد درى ديد هر دو مصراعش مكلل بجواهر قيمتى و هيچكس را آنجا نيافت متحير شد و چون به شهر درآمد حيرتش بيفزود چه قصرها ديد بر ستونهاى زبرجد و ياقوت بنا كرده خشتى از زر و خشتى از نقره و فرشها بر همين و طيره بجاى سنگريزه مرواريدهاى آبدار ريخته و در حوالى هر قصرى آبهائى روان به روى آن لؤلؤ و مرجان و درختان بسيار تنههاى آن از زر و برگها از زبرجد و شكوفهها از سيم با خود گفت هذه الجنة التى وعد بها المتقون مصرعه
اين چه منزل چه بهشت اين چه مقام است اينجا
پس قدرى از ان جواهر برداشت و بر پشت بسته بيمن بازآمد مردمان آن گوهر را در دست او بديدند حمل بر يافتن گنجى كرده اين قصّه در زبانهاى مردم افتاد تا حدى كه حال او به معاويه رضى اللّه عنه كه در ان وقت حاكم شام بود اظهار كردند معاويه رض وى را طلبيد و تمام حكايت از اوّل تا آخر استماع فرمود پس او را بر مجلس بنشانيد و كعب الاحبار را طلبيد و پرسيد كه در دنيا شهرى هست كه بناى او از زر و نقره باشد و درختان او مكلل بجواهر كعب گفت آرى شهريست كه حق سبحانه او را در قرآن ياد كرده كه لم يخلق مثلها فى البلاد بيت
شهرى چو بهشت از نيكوئى * چون قصر فلك به تازهروئى
و آن را شداد بن عاد ساخته و او پادشاه عظيم قدر بوده و نهصد سال عمر داشته هرجا كه در عالم زرى و جوهرى بود همه را جمع كرده و صد قهرمان هر يكى با هزار نوكر فرستاد تا شهر ارم را ساختند و بسه صد سال باتمام رسيد ده سال ديگر به تهيه راه اشتغال نمود امر او ملوك عالم را جمع كرد و از دار السلطنت خود به تماشاى آن شهر متوجه شد يك شب راه ميان روى و آن بناى مانده بود كه حق سبحانه ملكى را فرستاد تا صيحه بر ايشان زد و همه بمردند و آن شهر از نظر مردم پوشيده شد و خواندهام در كتب سابق كه در زمان حكومت تو مردى كوتاه بالا سرخ رنگ سبز چشم كه بر روى او خالى بر گردن او علامتى باشد بطلب شترى بدانجا رسد و آن را بيند پس بازنگريست و ابن قلابه را ديد و گفت هو اللّه ذلك الرجل
وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ
و ديگر چه كرد خداى تو بقوم ثمود آنان كه مىبريدند كوهها را براى مأواى خود بوادى قرى
وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ
و چه كرد بفرعون خداوند ملك قوى و لشكرهاى بسيار يا صاحب اوتاد كه نزد او بدان بازمىكردند يا مردم را بطريق چهار ميخ تعذيب مىنمودند
الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ
آنان ازين سه گروه كه بجهل و غوايت از حد بندگى در گذشتند در شهرها كه حاكم بودند
فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسادَ
پس بسيار گردانيدند در ان شهرها تباهى را كه آن مخالفت بود با حق و ستمكارى بر خلق
فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ
پس بريخت بر ايشان آفريدگار تو نوعى عذاب چون عرب صرب تازيانه را سختترين عذابها مىدانستند هر گونه از عذاب را نيز سوط مىگفتند حق سبحانه بقانون كلام ايشان عذابهاى خود را سوط گفت و گفتهاند درين كلمه اشعارست بهآنكه عذاب دنيا ايشان را به نسبت عذاب آخرت چون نسبت ضرب تازيانه است بضرب شمشير زيرا كه عذاب آخرت اشد و ابقى خواهد بود .