قُتِلَ
هلاك شدند و ملعون گشتند
أَصْحابُ الْأُخْدُودِ
خداوندان شكافها در زمين و ايشان بتپرستان بودند از اصحاب ذو نواس يمنى و در زمان او ساحرى بوده كاهن و مشعبه كه مدار ملك ملك برو بودى چون بس شيخوخت رسيد بعرض ملك رسانيد كه پير شدهام ضعف كلى بقواى من راه يافته نظم
ديده از هر شعاع تيره شود * گوش وقت سماع خيره شود
نه زبان را مجال گويائى * نه تن خسته را توانائى
صلاح در ان است كه جوانى اصيل عاقل تيز فهم به من سپارى تا آنچه دانستهام بوى آموزم و بعد از من خلفى باشد كه امور ملك بوى منتظم تواند بود ملك را پسنديده افتاد و بر ان منوال كه مدعا داشت پسرى سپرد و ساحر از روى اهتمام تمام بتعليم وى پرداخت روزى كه آن پسر بدير راهبى رسيد و بر احوال وى اطلاع يافته طريق رهبانيت را پسنديده و بدين راهب متدين شده خداپرست گشت و روزها به بهانه آنكه از ساحر تعليم مىكرد بيامدى و با راهب صحبت داشتى تا مردى عاقل عامل كامل مستجاب الدعوات گشت روزى از نزد راهب بيرون آمده به خانه خود مىرفت قضا را اژدهائى بر سر راه آمده بود و سر راه مردم فروبسته و خلق از هر طرف حيران مانده بودند چون آن جوان پيش آمده اسم اعظم خوانده دست بر پشت اژدها ماليد و گفت از راه برگرد و به منزل خود باز رو اژدها برفت و خبر اين جوان در شهر افتاد وقتى ديگر شيرى بر سر راه آمد و جوان سخنى در گوش وى گفت و او نيز از سر راه دور شد ارباب حاجات روى بدان جوان آوردند و بدعاء او مرادات همه حاصل مىشد كه تا حاجب ملك كه نابينا شده بود نزد وى آمده استدعاء دعا نمود جوان گفت اگر متابعت من كنى و سر مرا پوشيده دارى چشم تو روشن سازم حاجب عهد كرد جوان او را كلمه شهادت تلقين فرمود و دعا كرد تا چشم او روشن شد حاجب با چشم روشن نزد ملك آمد ذو نواس از روى تعجب گفت چشم تو چگونه نيكو شد گفت خدا مرا صحت بخشيد ملك گفت خداى تو كيست حاجب گفت اللّه الذى لا إله الا هو ملك بطريق حيله گفت اين تلقين از كه دارى تا من هم به دو بگروم حاجب شغفى كه بر اسلام ملك داشت قصّه جوان در ميان آورد ملك او را طلبيده بر عقيده او اطلاع يافت و چندانكه جدوجهد نمود جوان از دين برنگشت و حكم شد او را به دريا غرقه سازند جمعى وى را بلب بحر بردند او دعا كرد همه غرق شدند و او به سلامت بازگشت خبر بملك رسيد گروهى را نامزد كرد تا او را بر سر كوهى بلند برند و به پايان بيندازند چون بسر كوه رسيدند دعا فرمود بادى برآمد و موكلان را از كوه درافكند و وى سالم بماند ملك حكم فرمود تا او را در آتش افگنند القصه ديگران بسوختند و او را ضررى نرسيد پس او را از دار درآويختند و تيرباران كرد هيچ تير بر وى كارگر نگرديد جوان گفت اى ملك بگرويد خداى را كه اين همه آثار قدرت از وى مشاهده كردى بيت
مبدع هر چيز كه بوديش هست * مخترع هر چه وجوديش هست
ملك عناد ورزيده گفت نمىخواهم مگر قتل تو جوان گفت اگر مراد تو اينست تيرى بر كمان نه بگو بنام خداى اين غلام و بيفگن تا بر من آيد ملك چنان كرد تير بر مقتل آمده جوان شربت شهادت نوشيد و حضار آن مجلس جميع يكبار گفتند آمنا برب هذا الغلام ملك در غضب شده فرمود تا چند جا زمين را كوكها كردند و در هر كوكى آتش افروختند و بر كناره كوكها نشسته هرك را مىآوردندى مىپرسيدندى اگر به خدا گرويده بودندى مىسوختندى حق سبحانه ايشان را گويد اصحاب الاخدود يعنى اصحاب حفرها و كوكهاى در زمين
النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ
خداوندان آتش با همه يعنى افروخته به هيزم
إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ
چون ايشان بودند بر كناره آتشنشستگان
وَ هُمْ عَلى ما يَفْعَلُونَ
و ملك و اصحاب او بر آنچه مىكردند
بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ
به گرويدگان حاضران و مشاهدهكنندگان بودند
وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ
و انكار نكردند اصحاب اخدود از مؤمنان چيزى را
إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا
مگر آنكه مىگرويدند
بِاللَّهِ الْعَزِيزِ
به خداى غلبهكننده كه از عذاب او بايد ترسيد
الْحَمِيدِ
ستوده كه به رحمت او اميدوار بايد بود .