فِي جَنَّةٍ عالِيَةٍ
در بهشتى بلند
قُطُوفُها
ميوههاى آن
دانِيَةٌ
نزديك كه دست قائم و قاعد و مضطجع بوى رسد و رضوان ايشان را گويد
كُلُوا
بخوريد از ميوههاى آن درخت
وَ اشْرَبُوا
و بياشاميد از شربتها
هَنِيئاً
خوردنى و آشاميدنى گوارنده
بِما أَسْلَفْتُمْ
بسبب آنچه عمل كرديد
فِي الْأَيَّامِ الْخالِيَةِ
در روزهاى گذشته يعنى در دنيا يا بهواسطه آنكه روزه داشتيد در روزهاى گرم
وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ
و اما آنكس كه داده شود
كِتابَهُ بِشِمالِهِ
نامه او را بدست چپ او و بديهاى خويش بيند
فَيَقُولُ
پس گويد از روى ندامت
يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ
اى كاش كه داده نشدمى يعنى به من ندادندى
كِتابِيَهْ
كتاب مرا و من نديدمى تا برملا فضيحت نشدمى
وَ لَمْ أَدْرِ ما
و كاشكه ندانستمى كه امروز
حِسابِيَهْ
چيست حساب من چه حاصلى نيست مرا جز عذاب و شدّت
يا لَيْتَها
كاشكه مرگى كه بدان مردمى در دنيا
كانَتِ الْقاضِيَةَ
بودى مرگى حكمكننده به فناى ابد تا بعد از ان زنده نشدمى
ما أَغْنى
دفع نكرد
عَنِّي
از من عذاب را
مالِيَهْ
آنچه مرا بود از مال و بقع و تبع
هَلَكَ عَنِّي
گم گشت از من
سُلْطانِيَهْ
تسلّط من بر مردم و فرمانگذارى يا حجتى كه در دنيا چنگ در ان زده بودم پس خطاب دررسد مر زبانيه را كه
خُذُوهُ
بگيريد اين كس را
فَغُلُّوهُ
پس در غل كنيد وى را يعنى دست او بر گردن بنديد
ثُمَّ الْجَحِيمَ
پس در آتش بزرگ
صَلُّوهُ
درافكنيد او را
ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ
پس آنگاه در زنجيرى از آتش
ذَرْعُها
كه گز آن
سَبْعُونَ ذِراعاً
هفتاد گز باشد ذراع ملك كه هر ذراعى هفتاد باع است هر باعى از كوفه تا مكّه
فَاسْلُكُوهُ
پس درآريد او را در ان يعنى بر جسد او پيچيد محكم تا حركت نتواند كرد كعب الاحبار رضى اللّه عنه گفته كه اگر همه آهنى كه در دنيا است جمع كنند به وزن يك حلقه از ان زنجير نباشد و اگر حلقه از ان بر كوهها عالم نهند چون ارزيز بگذارد
إِنَّهُ
به درستى كه اين كس
كانَ لا يُؤْمِنُ
بود كه ايمان نمىآورد
بِاللَّهِ الْعَظِيمِ
به خداى بزرگوار
وَ لا يَحُضُّ
و برنمىانگيخت خود را يعنى رغبت نمىكرد و حرص نداشت
عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ
بر طعام دادن درويش .