فَأَمَّا ثَمُودُ
پس اما قبيله ثمود
فَأُهْلِكُوا
پس هلاك كرده شدند
بِالطَّاغِيَةِ
بسبب طغيان ثمود يا به جهت فرقه طاغيه از ايشان چون قذار بن سالف و اصحاب او كه ناقه را پى كردند يا به صيحه از حد درگذشته كه كسى مثل آن نشنيده بود و نديده يعنى صيحه جبرئيل عليه السلام
وَ أَمَّا عادٌ
و امّا قبيله عاد
فَأُهْلِكُوا
پس هلاك گشتند
بِرِيحٍ صَرْصَرٍ
به بادى سخت و سرد
عاتِيَةٍ
از حد درگذشته يعنى سرباز زننده از فرمان خازنان در خبر است كه ذرّه از باد و قطره از آب فرستاده نشود به دنيا الا به وزن و مقدارى معلوم مگر بر قوم نوح ع و هود ع كه آب و باد طغيان كردند حشر را تمكين ننمودند و در تفسير كبير هست كه ملائكه باد دبور را ضبط نتوانستند كرد و خداى
سَخَّرَها
مسلط كرد آن باد را
عَلَيْهِمْ
بر قوم عاد
سَبْعَ لَيالٍ
هفت شب
وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ
و هشت روز از وقت صبح چهارشنبه تا وقت غروب چارشنبه ديگر
حُسُوماً
روزها و شبها متوالى شوم بر عاديان
فَتَرَى الْقَوْمَ
پس تو مىديدى قوم عاد را اگر حاضر مىبودى
فِيها
دران اوقات
صَرْعى
مردگان افتاده
كَأَنَّهُمْ
گويا ايشان از عظم اجسام
أَعْجازُ نَخْلٍ
بيخهاى درخت خرمااند
خاوِيَةٍ
به زمين افتاده يا خالى شده و كاواك گشته
فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ
پس هيچ مىبينى مر ايشان را كسى باقيمانده يعنى همه مستاصل شدند و يكى از ايشان بر روى زمين نماند قطعه
مقرر است كه بودند در زمانه بسى * شهان تختنشين خسروان شاه نشان
چو عاصفات قضا از مهيب قهر وزيد * شدند خاك و از ان خاك نيز نيست نشان
وَ جاءَ فِرْعَوْنُ
و آمد فرعون
وَ مَنْ قَبْلَهُ
و آمدند آنها كه پيش ازو بودند
وَ الْمُؤْتَفِكاتُ
و اهل ديههاى مؤتفكه
بِالْخاطِئَةِ
به گناه يعنى بشرك
فَعَصَوْا
پس عاصى شدند هر قومى
رَسُولَ رَبِّهِمْ
فرستاده پروردگار خود را
فَأَخَذَهُمْ
پس بگرفت خدا ايشان را
أَخْذَةً رابِيَةً
گرفتن سخت و زياده بر عذاب ديگر امم
إِنَّا
به درستى كه ما
لَمَّا طَغَى الْماءُ
آن هنگام كه طغيان كرد آب يعنى از حد درگذشت بوقت طوفان
حَمَلْناكُمْ
برداشتيم پدران شما را
فِي الْجارِيَةِ
در كشتى رونده بر آب يعنى سفينه نوح عليه السلام
لِنَجْعَلَها
تا گردانيم آن كشتى را
لَكُمْ
براى شما
تَذْكِرَةً
پندى و عبرتى در نجات مؤمنان و هلاك كافران
وَ تَعِيَها
و نگاه دارد اين پند را
أُذُنٌ واعِيَةٌ
گوشى نگاهدارنده كه نفع گيرد بهآنچه مىشنود و در حديث آمده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم على رضى اللّه عنه را گفت من از خداى درخواستم كه گرداند اذن واعيه گوش ترا اى على رض پس على رضى اللّه عنه گفت بعد از ان هيچ چيز فراموش نكردم نظم
گرچه ناصح را بود صد داعيه * پند را اذنى ببايد واعيه
گر نبودى گوشهاى عيب گير * وحى ناوردى ز گردون يك بشير .