تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى ) — صفحة 1038

مساهمون:

ص١٠٣٨
قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ
بگو مر خداى را است شفاعت
جَمِيعاً
همه آن يعنى حكم آن نزد اوست و بىدستورى او كسى شفاعت نخواهد كرد
لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
مر او را است پادشاهى آسمانها و زمينها
ثُمَّ إِلَيْهِ
پس بسوى او
تُرْجَعُونَ
بازگردانيده خواهيد شد روز قيامت
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ
و چون ياد كرده شود خداى تعالى
وَحْدَهُ
يگانه بىذكر الهه ايشان چنانچه گويند لا إله الا اللّه
اشْمَأَزَّتْ
برمد و نفرت گيرد
قُلُوبُ الَّذِينَ
دلهاى آنان كه
لا يُؤْمِنُونَ
نمىگروند
بِالْآخِرَةِ
بسراى ديگر
وَ إِذا ذُكِرَ الَّذِينَ
و چون ياد كرده شوند آنان كه معبودان ايشانند
مِنْ دُونِهِ
بجز خداى
إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ
ناگاه ايشان تازه‌روى و فرحناك شوند به جهت فراموشى از حق و مشغولى بباطل اما كار مؤمن برعكس اين است كه از ياد خداى شادمان و بذكر ما سواى غمگين است رباعى
نامت شنوم دل از فرخ زنده شود * فال من ز اقبال تو فرخنده شود وز غير تو هرجا سخن آيد به ميان * خاطر به هزار غم پراگنده شود
قُلِ اللَّهُمَّ
بگو اى محمد ص بار خدايا
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
اى آفريننده آسمانها و زمينها
عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ
داننده پوشيده و آشكارا
أَنْتَ تَحْكُمُ
تو حكم كنى
بَيْنَ عِبادِكَ
ميان بندگان خود در آخرت
فِي ما كانُوا فِيهِ
در آنچه هستند كه درو
يَخْتَلِفُونَ
اختلاف مىكنند از امر دين
وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا
و اگر باشد مر آنان را كه كافر شدند
ما فِي الْأَرْضِ
آنچه در زمين است از مالها
جَمِيعاً
همه آن
وَ مِثْلَهُ
و مانند آن همه مالها
مَعَهُ
با آن
لَافْتَدَوْا بِهِ
هر آئينه فديه دهند به آن يعنى فدا كنند تا به آن خود را بازخرند
مِنْ سُوءِ الْعَذابِ
از شدّت عذاب
يَوْمَ الْقِيامَةِ
روز رستخيز
وَ بَدا لَهُمْ
و ظاهر شود مر ايشان را
مِنَ اللَّهِ
از خداى تعالى
ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ
آنچه نبودند كه پنداشتند يعنى پنداشت ايشان آن بود كه به‌وسيله شفاعت بتان رتبت قربت يابند چون در عقبه عقوبت گرفتار گردند غير آنچه پنداشتند - بديشان رسد يكى از مشايخ بوقت حلول اجل جزع مىكرد پرسيدند كه سبب جزع چيست فرمود كه مىترسم كه چيزى پيش آيد كه آن را در حساب نمىداشتم و از سفيان ثورى رح منقول است كه چون اين آيت خواندى گفتى ويل لاهل الرياء رباعى
پنداشت مراى كه عملهاش نكو است * مغزى كه بود خلاصه كار درو است چون پرده ز روى كار برداشته گشت * بر خلق عيان شد كه نبود الا پوست .