إِذْ قالَ رَبُّكَ
ياد كن اى محمد ص چون گفت پروردگار تو
لِلْمَلائِكَةِ
مر فرشتگان را
إِنِّي خالِقٌ
كه من آفرينندهام
بَشَراً
آدمى را
مِنْ طِينٍ
از گل مراد آدم على نبينا و عليه السلام است
فَإِذا سَوَّيْتُهُ
پس چون تمام كنم خلقت او را و قالب او را به خوبترين شكلى بپردازم
وَ نَفَخْتُ فِيهِ
و بدمم درو
مِنْ رُوحِي
از روح خود حق سبحانه و تعالى روح را مشرف و مكرّم ساخت بشرف اضافت بذات خود جهت طهارت و نظافت او ملخص سخن آن است كه روح چون بقالب وى درآرم و زنده گردد
فَقَعُوا لَهُ
پس بر روى درافتيد براى وى
ساجِدِينَ
سجدهكنندگان از جهت تفضيل و تكريم او
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ
پس سجده كردند فرشتگان
كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
همه ايشان به تمام مر آدم را بعد از نفخ روح درو
إِلَّا إِبْلِيسَ
مگر ابليس كه سجده نكرد
اسْتَكْبَرَ
بزرگ داشت خود را و فرمان نبرد
وَ كانَ
و گشت بدان نافرمانى
مِنَ الْكافِرِينَ
از ناگرويدگان
قالَ يا إِبْلِيسُ
گفت سبحانه و تعالى اى ابليس
ما مَنَعَكَ
چه چيز بازداشت ترا
أَنْ تَسْجُدَ
از آنكه سجده كنى
لِما خَلَقْتُ
مر آن چيزى را كه بيافريدم
بِيَدَيَّ
به دو دست خود ذكر دست براى تحقيق اضافت خلقت آدم ع است به حق سبحانه و تعالى يعنى من بنفس خود او را آفريدم بىتوسط پدر و مادر در انوار آورده كه ذكر
بِيَدَيَّ
تنبيه است بر مزيد قدرت در آفرينش آدم ع در بعضى تفاسير آمده كه مراد يد قدرت و يد نعمت است و در فتوحات فرموده كه يد قدرت و نعمت شامل است همه موجودات را پس بدين تاويل آدم ع را هيچ شرف ثابت نشود پس لا بد است از آنكه در بيدى معنى باشد كه دلالت كند بر تشريف آدم ع پس حمل بر نسبتين تنزيه و تشبيه كه آدم جامع هر دو صفت است مناسب مىنمايد و در بحر الحقائق مىگويد كه مراد صفتين لطف و قهرست چه اين دو صفت بر جميع صفات الهى مشتملاند زيرا كه هيچ صفتى نيست كه از لطف و قهر خالى باشد بعضى جلاليهاند و بخرى جماليه تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام و هيچ مخلوقى نباشد الا كه مظهر يكى ازين دو صفت بود چنان كه ملائكه مظهر لطف و شيطان مظهر قهر و آدمى مظهر تجلى صفتينست او بدين جامعيت قابل مسجوديت داشتهاند و درين معنى گفتهاند نظم
آمد آئينه جمله كون ولى * همچون او آئينه نكرد جلى
گشت آدم جلاى اين مرآت * شد عيان ذات او بجمله صفات
مظهرى گشت كلى و جامع * سرّ ذات و صفات ازو لامع
القصه حضرت حق سبحانه و تعالى با ابليس گفت چرا سجده نكردى مخلوق بيدين مرا
أَسْتَكْبَرْتَ
آيا تكبر كردى بىاستحقاق آن
أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ
يا هستى تو از برتران كه استحقاق تفوق دارند ابليس شق ثانى را اختيار كرده
قالَ
گفت شيطان در جواب
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ
من بهترم از ان مخلوق پس خيريت خود را بيان مىكند كه
خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ
بيافريدى مرا از آتش و او را لطافت و نورانيت است
وَ خَلَقْتَهُ
و بيافريدى تو او را
مِنْ طِينٍ
از گل كه درو كثافت و ظلمانيت است و درين قياس خطا كرد و شمه از ان در سوره اعراف مذكورست در كشف الاسرار آورده كه آتش سبب فرقت است و خاكى وسيله وصلت از آتش گسستن آيد و از خاك پيوستن آدم عليه السلام از خاك بود به پيوست تا خلعت ثم اجتباه بيافت ابليس از آتش بود بگسست تا بفرمان فاهبط منها مردود گشت روزى شوريده با سلطان العارفين گفت چه بودى اگر اين خاك بىباك نبودى ابو يزيد بانگ برو زد كه اگر اين خاك نبودى آتش عشق افروخته نشدى و سوز سينها و آب ديدها ظاهر نگشتى كه اگر خاك .
نبودى بوى مهر ازل كه شميدى ؟ و آشناى قرب لم يزل كه بودى ؟ رباعى
از خاك چه خوشطينت قابل دارى * گلهاى لطيف است كه در گل دارى
در مخزن كنت كنزا هر گنج كه بود * تسليم تو كردند كه در دلدارى .