تخطي إلى المحتوى الرئيسي

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى ) — صفحة 1002

مساهمون:

ص١٠٠٢
إِنَّهُ
به درستى كه نوح عليه السلام
مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ
از بندگان گرويدگان ما است
ثُمَّ
پس از دعاى نوح عليه السلام
أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ
غرق گردانيديم ديگران را يعنى كافران قوم او را
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ
و به درستى كه از پيروان نوح عليه السلام
لَإِبْراهِيمَ
هر آئينه ابراهيم است يعنى در اصول شرع و طريق توحيد پيرو او بود در لباب از فراء رحمه الله نقل مىكند كه در شيعته ضمير عايد است به حضرت رسالت‌پناه ص كنايت غير مذكور است و ابراهيم عليه السلام اگرچه به صورت سابق بوده اما بمعنى متابع او است زيرا كه همچون پيروان بفضل وى معترف گشته و دين او را ستوده و براى او دعا كرده كه ربنا و ابعث فيهم رسولا الآية قطعه
پيش از تو آمدند بسى انبياء و تو * گر آخر آمدى همه را پيشوا توئى خوان خليل است نمكدان خوان تو * بر خوان اصطفى نمك انبياء ع توئى
إِذْ جاءَ رَبَّهُ
ياد كن آن را چونكه آمد ابراهيم عليه السلام پروردگار خود را
بِقَلْبٍ سَلِيمٍ
بدلى پاك از علائق يا خالى از محبت دنيا يا فارغ از محبت اغيار يعنى روى نهاده بدرگاه عزّت با دلى از تعلقات كونين رسته و از حظ نفس و آرزوى طبع پرداخته
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ
ياد كن چون گفت ابراهيم عليه السلام مر پدر خود آزر و گروه خود را
ما ذا تَعْبُدُونَ
اين چه چيز است كه مىپرستيد
أَ إِفْكاً
آيا آرزوى دروغ
آلِهَةً
خدايان را
دُونَ اللَّهِ
جز خداى
تُرِيدُونَ
مىخواهيد
فَما ظَنُّكُمْ
پس چيست گمان شما
بِرَبِّ الْعالَمِينَ
به پروردگار عالميان كه شما را عذاب نكند بر آنكه پرستش او كه استحقاق عبادت دارد ترك نموده‌ايد و غير او را مىپرستيد قوم سخن ابراهيم عليه الصّلاة و السلام را اين جواب دادند كه فردا عيد ما است و بصحرا بيرون خواهيم شد امروز طعامهائى پزيم و بر حوالى بتان مىگذاريم تا چون از صحرا بازگرديم به بتخانه درآمده برسم تبرك آن طعامها را قسمت كنيم تو بيا و مجمع ما را تماشا كن و از آنجا با ما به بتخانه آى تا زيب و زينت اصنام و هيئات و اشكال ايشان را مشاهده كنى و مىدانيم كه بعد از تفرج ايشان زبان ملامت در خواهى بست و ما را در پرستش ايشان معذور خواهى داشت بيت
گوئى كه چرا ز عاشقى رنجورى * تو روى بتم نديده معذورى
ابراهيم على نبينا و عليه السلام جواب نداد روز ديگر پدر و مادر و ياران وى گفتند اى ابراهيم ع بيا تا برويم
فَنَظَرَ
پس در نگريست
نَظْرَةً
نگريستنى
فِي النُّجُومِ
در ستارگان و مواقع اتصالات و انصرافات ايشان مشاهده كرد تا در كتابى كه علم نجوم درو بود نگريست و چون قوم او علم نجوم مىورزيدند هم از علم ايشان به ايشان سخن فرمود
فَقالَ
پس گفت ابراهيم عليه السلام
إِنِّي سَقِيمٌ
به درستى كه من بيمارم يعنى استدلال مىكنم كه مرا طاعون در خواهد يافت و آن گروه از طاعون گمان بد بردندى
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ
بس برگشتند از وى روى گردانندگان از خوف آنكه طاعون از امراض متعديه است ناگاه بديشان سرايت كند چون قوم ابراهيم عليه السلام را گذاشته بصحرا رفتند آن حضرت عليه السلام رو به بتخانه نهاد
فَراغَ
پس پنهان بازگشت ابراهيم
إِلى آلِهَتِهِمْ
بسوى بتان ايشان بتان را ديد آراسته و خوانهاى طعام در پيش ايشان نهاده
فَقالَ
پس گفت از روى استهزاء
أَ لا تَأْكُلُونَ
آيا نمىخوريد اين طعامها را و چون جوابى نشنيد از روى تهكم ديگر بار گفت
ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ
چيست شما را كه سخن نمىگوئيد و مرا جواب نمىدهيد .