هم اين قوه پيدا مىشود ، شخصى كه ماهر در فنى است راجع به آن فن غالب امور و دقايق و نكات مربوطه دفعة در ذهن او مىآيد ، بنابراين مزيت و رجحانى از اين جهت براى نبى نخواهد بود ، در جواب ميگوئيم كه وقتى كه ثابت شد كه در قوهء مزبور اختلاف مراتب است خاصهء نبوت و نبى آن درجه از حدس است كه انتهاى مدارج اخيره است ،
خاصهء سوم نبوت
اين امر بالبداهة ثابت است . كه تصور و خيال در جسم اثر مىكند ، در انسان وقتى كه خوف غالب مىشود در جسم حالت خاصى طارى ميگردد ، يا در حالت خشم و غضب اثر ديگرى پيدا مىشود ، خيال صورت يك محبوبى در دل مىآيد در اعضاء حركت خاصى و بعبارة ديگر حالت اهتزازى پديد مىآيد و از اين ثابت مىشود كه قواى جسمانى در جسم تأثير دارد ، حال همانطور كه نفس در جسم خودش تأثير مىكند ممكن است بعضى نفوس بدرجهاى قوى باشند كه اثر آنها محدود در جسم خودشان نباشد بلكه در اجسام ديگر هم تأثير كنند كه از آن تبريد ، يا تحريك ، سكون و يا تكثيف و تليين حاصل گردد و در نتيجه ابر پيدا مىشود ، يا زلزله پديد آيد و يا چشمه و نهرى جارى گردد .
نفوسى كه داراى چنين قوهاند اگر نيك و پاكيزه سرشت و ستوده اخلاق باشند اين افعال از آنها معجزه ناميده مىشود و گرنه سحر و جادو ميگويند . اين قوه را با تزكيهء نفس و رياضت ميتوان تقويت كرد و ترقى داد .
اين نكته را هم لازم ميدانيم خاطر نشان كنيم كه امورى كه تا اينجا گفته شد فرضى نيستند ، بلكه چون از تجارب و آزمايش همه آنها ثابت شده لذا از مبادى و اسباب آنها صحبت داشتيم . اگر در شخصى خود اين قوه موجود باشد و او در اسباب اين افعال تأمل و غور كند اين شخص از وجدان و دليل هر دو برخوردار خواهد بود .
خاتمه
در نوع بشرى آن كس افضل از همه است كه قوهء حسيهاش بقدرى قوى باشد كه به هيچ وجه حاجت به تعليم و تعلم نداشته باشد و نيز قوهء متخيلهء وى بقدرى سالم و ثابت و استوار باشد كه محسوسات نتوانند او را به طرف خود متوجه سازند بلكه مدركاتى كه در نفس پيدا ميشوند آن مدركات مجسم