است يا مركب از طرفين است و يا از هر دو جدا مىباشد .
خاصهء دوم نبوت
خاصهء مزبور تابع قوهء نظرى است . طريقهء ادراك اشياء مجهوله اين است كه چند امر معلوم را با هم ترتيب داده و از اين ترتيب چيزى كه مجهول است معلوم ميگردد .
مثلا اين مطلب بر ما معلوم بوده كه عالم دستخوش تحول و تغير است و اين نيز معلوم بوده كه هر چيز كه در معرض تغير و تبدل است فانى است ، از اين دو مقدمه نتيجه حاصل مىشود كه عالم فانى است . اين نتيجه ، اول بر ما معلوم نبود ولى آن از ترتيب مقدماتى معلوم شده كه آن مقدمات بر ما معلوم بودهاند . مقدمات مزبور را صغرى و كبرى گويند و جزئى كه در هر دو مقدمه مشترك مىباشد آن را حد وسط يا اوسط ميگويند .
علم باشياء مجهوله از دو طريق حاصل مىشود ، فكر و حدس ، در فكر ، ذهن به طرف مقدمات معلومه متوجه ميگردد و حد وسط را تفحص و تلاش مىكند و همگى را بهم پيوسته ترتيب مقدمات ميدهد و از ترتيب مزبور نتيجه حاصل مىشود . در حدس دفعة تمام مقدمات در ذهن وارد مىشود و از آن فورا ذهن به طرف نتيجه منتقل ميگردد .
ممكن است در اين حالت هم حركت فكرى وقوع پيدا كند ، ليكن اين حركت بقدرى تند و سريع و غير نمايان است كه ذهن آن را مطلقا حس نميكرده است . در حدس باعتبار كم و كيف اختلاف مراتب مىباشد ، بعضى اشخاص اكثر از حدس كار ميگيرند ، بعضى حدسشان نهايت درجه تند و سريع مىباشد ، يعنى با اندك تأملى فورا مقدمات را بخاطر آورده و با آن بلافاصله نتيجه هم وارد ذهن مىشود . مراتب حدس نهايت درجه مختلف مىباشد . بعضيها بدرجهاى كودنند كه هزاران بار فكر و غور ميكنند باز ذهنشان به طرف نتيجه منتقل نميشود ، برعكس بعضى ديگر كه ذهنشان زود انتقال پيدا مىكند و برخى از آن هم زياده الى آخر النهايه .
آن درجه از حدس كه درجهء انتهائى است جزء خاصهء نبوت مىباشد . براى نبى علمى كه باشياء حاصل مىشود از ترتيب مقدمات و استنباط نيست بلكه خود به خود دفعة در دل او القا ميگردد ، در اينجا اين اعتراض وارد مىشود كه سواى نبى در ديگر اشخاص