صاحبان اين عقائد وقتى كه اسلام آوردند ضرور بود تمايل آنها به طرف آياتى باشد كه در آنها نسبت به خدا لفظ دست ، گوش ، چشم وارد است و نيز لازم بود كه آنها براى اين الفاظ همين معنى يعنى معنى ظاهرى قرار داده و بگويند كه خدا واقعا داراى دست و پا و چشم و گوش است .
سبب سوم : علاوه برين بعضى مسائل طورى ذو وجهين و دو پهلو بوده كه راجع به آن وقتى كه اظهار نظر ميشد خواه ناخواه در نظرها اختلاف ميشده است . مثلا مسئلهء جبر و قدر كه از يك طرف به نظر مىآيد كه ما در افعال خود مختاريم ، از طرف ديگر با تأمل و غور زياد معلوم ميگردد كه افعال بكنار ، ارادهء ما هم در اختيار ما نيست .
سبب چهارم . يك سبب عمدهء اختلاف همانا اختلاف سرشت طبائع انسانى بوده - است . يك آدم سادهدل ، سليم الطبع ، قدسى مآب وقتى كه خدا را ميخواهد تصور كند اين تصوير خدا در ذهن او مىآيد كه او مالك الملك ، فرمانرواى مطلق و شاه تمام شاهان است ، هيچ كس نميتواند به او فرمان بدهد ، چيزى بر او واجب و ضرورى نيست ، فعال ما يشاء است ، در احكامش كسى را مجال چون و چرا نيست ، گنهكاران را ببخشد و نيكوكاران را سزا دهد مختار است :
اگر در دهد يك صلاى كرم * عزازيل گويد نصيبى برم
بتهديد گر بر كشد تيغ حكم * بمانند كروبيان صم و بكم
قدرت كاملهء خود را ظاهر سازد سنگريزه كوه مىشود ، شب روز ميگردد ، گرمى آتش بسردى مبدل مىشود ، روانى آب ايست و درنگ مىكند ، علت همه چيز اوست ، آنچه را كه ما بعلل و اسباب تعبير ميكنيم همه هيچند ، انسان در افعال خويش مختار نيست ، بلكه آنچه مىكند مخصوصا خدا مىكند .
همين خيالات و افكارند كه به صورت عقائد درآمده جزء مسلمات اشاعره گرديدهاند ، چنانچه اين گفتارها را به صورت مسائل چنين بيان ميكنند .
احكام خدا مبنى بر مصلحت نيست .
چيزى در عالم علت چيزى نيست .