مثل امام رازى و آمدى و غيره قضيهء تأويل را روى همان فيصله دادهاند ، ولى ( با كمال تأسف ) هنوز هم يك نكته لا ينحل مانده است كه از بعد از امام غزالى تا بامروز خبط و خطاهائى كه رخداده تماما ناشى از آن بوده و هست . امام مشار اليه براى تأويل مجوز يا اصلى كه قرار داده اينست كه « هر وقت در يك آيه يا در يك حديث دليل قطعى در دست باشد كه معناى ظاهرى مراد نيست آن وقت بايد بمعانى ديگر رجوع كرد » اين قاعده و اصل در حد خود كاملا صحيح است ، ليكن لفظ دليل قطعى تشريح طلب و محتاج به توضيح است و همين لفظ است كه بر اثر سوء تفاهم و غلطفهمى كه در آن شده سلسلهاى مركب از هزاران لغزش و خبط و خطا قائم گرديده است .
امام غزالى و امام رازى دليل قطعى را چنين معنى كردهاند كه « هر وقت در مراد گرفتن وجود ذاتى يعنى حمل بر معناى ظاهرى محالى لازم بيايد » ناگزير بتأويل شده و بايد تأويل كرد . پوشيده نيست كه لفظ محال در استعمال ، بر محال عادى بلكه بر مستبعدات نيز اطلاق مىشود ، ليكن غزالى قيد محال عقلى را ضميمه مىكند و بنابراين ، قاعدهء كلى تأويل اين مىشود كه « هرگاه بخواهيم معنى ظاهرى را مراد بگيريم محال عقلى لازم بيايد و اينجا ناگزيريم تأويل كنيم » . بنابراين امام مشار اليه منكر حشر اجساد را كافر خوانده است زيرا كه دوباره زنده شدن اجسام در قيامت محال عقلى نيست و لذا ضرورتى براى تأويل نخواهد بود .
در اينجا اول از همه بر ما لازم است كه ببينيم خود امام غزالى و ساير ائمهء كلام تا كجا اين اصل را پابندى كردهاند . اين مرد بزرگ در كتاب ( فصل التفرقه ) وجود جبريل را كه به نظر حضرت مريم آمده است وجود ذاتى قرار نمىدهد و حال آنكه وجود ذاتى اين فرشته در نزد او امرى ممكن بلكه وقوعى است .
تسبيح جمادات كه در قرآن وارد است اين دانشمند آن را حمل بر معناى اصلى يعنى مفهوم ظاهرى نميكند بلكه زبان حال قرار ميدهد در صورتى كه تسبيح كردن جمادات بزعم او داخل در محالات عقلى نيست . در قرآن مجيد است كه وقتى كه خدا چيزى را ميخواهد بيافريند ميگويد « باش » و او هم « فورا موجود مىشود » و امام مشار اليه اين را محمول بر معنى
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة علم كلام جديد 164
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صعلم كلام جديد ١٦٤