شخصى از امام مالك راجع به
( اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ )
پرسيد در جواب گفت استواء معلوم است ، ليكن كيفيت آن مجهول ، ايمان به آن واجب و سؤال بدعت است ! ! !
بعضيها طريق اعتدال را اختيار نموده نصوص راجعهء بصفات خدا را تأويل كرده ولى راجع بقيامت آنچه وارد شده به حال خود باقى گذاشته و از تأويل در آنها ممانعت كردهاند و اينها اشعريه هستند ، معتزله از اين جلوتر رفته يعنى صفات خدا را از قبيل مرئى بودن يا سميع و بصير بودن را تأويل كرده و معراج را غير جسمانى قرار دادهاند و نيز عذاب قبر ، ميزان ، پل صراط و غيره را هم تأويل كرده مع ذلك اين را اعتراف كردهاند كه معاد و نعمتها و لذائذ بهشت و نيز عذابهاى جهنم همگى جسمانى مىباشند - . فلاسفهء اسلام از اينهم بالاتر قدم گذارده و گفتهاند كه در باب قيامت آنچه از خوشيها و رنجها وارد شده همهء آن روحانى هستند و اين دسته منكر معاد جسمانى و قائل به بقاى نفس ميباشند و ميگويند ثواب و عذابى كه در كار خواهد بود تماما بر نفس و غير حسى است .
اين جماعت يعنى فلاسفه از حد تجاوز ميكنند و بايد دانست كه بين اين آزادى فلاسفه و جمود حنبلىها حد وسط و درجهء بين بينى كه هست باريك و غامض بوده فقط اشخاصى آن را مىفهمند كه توفيق يافته تمام چيزها را نه با عينك روايت بلكه با ديدهء ربانى مىبينند ، هنگامى كه حقايق امور بر آنها منكشف ميگردد آن وقت نظر بروايت و الفاظ انداخته درين ميان الفاظى كه موافق با انكشاف آنها ثابت مىشود آن را بجاى خود گذارده و آنهائى كه مخالفند تأويل ميكنند ، بقيهء مردم كه متكى به روايت تنها هستند قدم آنها نميتواند متوقف در يك مقام باشد يا به جائى استقرار يابد و اين اشخاص كه نقطهء اتكاءشان روايت است انسب به حال آنها اينست كه طريقهء امام احمد بن حنبل را اختيار كنند ، چه ظاهر كردن اعتدال حقيقى داخل در علم مكاشفه - است و سخن گفتن در آن به طول مىانجامد ، لذا وارد آن نمىشويم .
« مقصود فقط اثبات اين مطلب است كه ظاهر و باطن مخالف هم نيستند ، بلكه