بعد ذات و صفات ديگران را قياس به خود كرده تصور مينمايد ، البته اين را هم ميتواند بسنجد كه ميان اين دو تا از لحاظ شرف و كمال فرق است . بنابراين آنچه كه انسان ميتواند كرد بيش از اين نيست كه اوصافى مثل قدرت و علم و غيره كه در خودش يافت مىشود براى خدا هم همانها را ثابت كند ، فقط با اين فرق كه صفات خدا را از صفات خودش بمنتها درجه برتر و بالاتر قرار ميدهد و اينجا اگر حقيقت امر در نظر گرفته شود انسان صفات خودش را ثابت كرده نه صفاتى را كه مخصوص ذات اقدس الهى است و از همينجاست كه پيغمبر فرمود : « خدايا من نميتوانم وصف كنم تو را بطورى كه تو خود وصف كردهاى » و اين حديث معناش آن نيست كه حضرتش از صفات خدا واقف بوده ولى نميتوانست آنها را ادا كند بلكه اعتراف است باينكه « من عقلم از فهم حقيقت صفات خدا قاصر است » .
« بعضى بزرگان در اين معنى گفتهاند كه « حقيقت خدا را جز خدا ديگر كسى نميداند » و بعضى ديگر اظهار عجز از شناسائى را شناسائى دانستهاند .
« به اينجا كه رسيديم عنان قلم را منعطف داشته برمىگرديم باصل مطلب و مىگوئيم كه از ميان اقسام پنجگانه يكى مسائلى هستند كه از دائرهء فهم انسانى خارجند و از آن جمله است مسأله روح و نيز صفات خدا كه داخل در آن مىباشد ، حديث ذيل هم اشاره بدين معنى است كه « خدا در پشت هفتاد هزار پرده از نور محتجب است كه اگر اين حجابها برداشته شود هرآينه ناظر محترق خواهد گرديد »
2 - اسرارى هستند كه آنها را انبياء و صديقين ظاهر نمىسازند . اين اسرار هر كدام در حد خود قابل فهمند ، ليكن ذكر آنها در حق اكثر مردم مضر است ، هر چند كه در حق انبياء و صديقين زيانبخش نيست » .
« مثلا مسأله جبر و قدر كه فاش كردن آن وظيفهء اهل علم نيست و اين هيچ تعجب ندارد كه ذكر بعضى حقائق در حق بعضى مردم مضر باشد مثل روشنى آفتاب كه در حق شبپره و عطر گلاب براى جعل مضر مىباشد . خود اين عقيده كه كفر ، زنا و ساير افعال زشت و شنيع صادر از مشيت و اراده و حكم خداست فى نفسه راست است ،
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة علم كلام جديد 154
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صعلم كلام جديد ١٥٤