فرا گرفته است خالى از فائده نيست ، زيرا كه از اينجا آن موارد و مقامات كه آيات قرآن و توراة در آن موارد هم مضمونند براى ما واضح و روشن ميگردند ، ليكن بازهم باشكال برخورده و بحث ديگرى آغاز مىشود ، چه ما فرض ميكنيم كه قرآن مأخوذ از كتابهاى آسمانى است . اما اين مشكل حل نميشود كه چگونه در محمد ( ص ) اين روح مذهبى پيدا شد ؟ و نيز راجع بوحدانيت يك چنين اعتقاد محكم و غير قابل تزلزلى كه سراسر وجودش را تحت سيطرهء خود قرار داده از كجا در او پديد آمد ؟ »
مؤلف دانشمند بعد از اين بيان قدرى پائينتر چنين مىنويسد « و اين ممكن نيست كه اين عقيده ( در آن حضرت ) از مطالعهء توراة و انجيل پيدا شده باشد ، اگر محمد ( ص ) اين كتابها را خوانده بود يقينا آنها را برداشته دور مىانداخت ، زيرا كه كتابهاى مزبور با فطرت و وجدان و ذوق و سليقهء او مغاير و مخالف بودهاند ، تراوش اين سنخ عقيده از محمد ( ص ) به تمام معنى انعكاسى است از زندگى او و همين دليل اين معنى است كه او رسول صادق و پيغمبر بر حق بوده است » .
اينك ما به تفصيل نشان ميدهيم كه راجع بعقائد ، عبادات ، اخلاق ، معاشرت اصول و مسائلى كه آن حضرت از منبع وحى تلقين نموده بقدرى كامل و متقن و بلندپايهاند كه در مخيلهء هيچ حكيم و فيلسوف و يا مقننى خطور نكرده و آنها بدون وحى الهى ممكن نيست بفكر كسى بيايند .
عقائد
ما قبلا توجه خوانندگان را به اين نكته متوجه ساخته و مىپرسيم كه آيا انسان بايد عقائد را از راه فكر و اجتهاد شخصى قائم دارد و يا با تقليد و پيروى از ديگران ، پيش از اسلام مذاهبى كه بودند در تمامى آنها سواى ائمهء دين باقى مردم مجبور به تقليد بودند ، در مسيحيان پاپ ، در يهود احبار ، در زردشتيان دستور ، رشى و منى در هندوان در رأس مذهب قرار داشته و غير از آنها احدى نه در عقيده مذهبى حق داشته سخنى بگويد و نه ميتوانسته راجع بعقائد از خودرأيى قائم دارد .