تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة علم كلام جديد 36

مساهمون:

صعلم كلام جديد ٣٦
داشت . كانت و باكون همين را سنك بنياد فلسفهء خود قرار داده‌اند و از دولت آن تمام اركان فلسفهء ظنى ارسطو متزلزل شده و بنياد قطعيات و يقينيات گذارده شده است . چنان كه در تجارب روزانه ما پابند همين اصل ميباشيم . شما شيئى را فرض كنيد كه نه شهادتى بر وجود او هست و نه بر عدم او ، اينجا علم ما نسبت به او چه صورت خواهد داشت ، ما نمىگوئيم كه چيزى راجع به آن نميدانيم . بلكه ميگوئيم تا جائى كه بر ما معلوم است آن شيء موجود نيست . مثال :

ماديين روى چه قائل به خدا نيستند

ممكن است كه در يك قسمت دنيا انسانى يافت شود كه داراى دو سر باشد . ممكن است يك چنين جانورى موجود باشد كه صورتا آدمى باشد ، ليكن ما يقين به نفى همهء اين چيزها داريم ، چرا ؟ براى اينكه شهادتى بر وجود آنها موجود نيست و نتيجهء اين اصل آنست كه از دو ثبوت و عدم ثبوت خدا اگر دليلى بر يكى اقامه نشد رجحان يقين بدين طرف خواهد بود كه خدا موجود نيست و بنابراين براى ما در نفى خدا هيچ حاجتى باقامهء دليل و برهان نيست بلكه فقط بايد ديد دلائلى كه براى ثبوت اقامه مىشود آن دلائل صحيح هستند يا نه ؟ براى ثبوت ادله و براهينى كه هستند قدر مشترك در همه آنها اين است كه اگر وجود خدا نباشد سلسلهء غير متناهى لازم مىآيد ، ليكن ما هيچ دليلى بر محاليت سلسلهء غير متناهى نداريم و اين بحث در بالا به تفصيل گذشت . شايد گفته شود كه خيال يا تصور غير متناهى فوق عقل انسانى است و انسان نميتواند آن را تعقل كند و همين خود دليلى است بر محال بودن آن ، در جواب ميگوئيم خدا را آنطور كه شما قديم و ازلى ميدانيد او هم يك صورت ثانوى غير متناهى مىباشد ، خدائى كه از ازل موجود است و هيچ انتهائى براى او نيست آيا قبول آن از قبول يك سلسلهء غير متناهى كمتر عجيب و غريب است . ! ! در اثبات خدا اين مقدمه را با آب و تاب پيش ميكشند كه ما بداهة مىبينيم كه هر چه پيدا مىشود براى آن علتى در كار است ، ليكن اين مسأله كه هر چه كه پيدا مىشود براى آن علتى است تشريح طلب و قابل بحث مىباشد ، بىشك اين صحيح است كه ما