و لذائذ حيات محسوب ميشوند از بين بروند ولى ممكن نيست كه مذهب از دنيا معدوم گردد و يا در قوت و نيروى آن زوال راه يابد و آن هميشه اين معنى را به ثبوت مىرساند كه طريقهء ماترياليست يعنى اصحاب حس سراسر غلط و پوچ است كه ميخواهد قوهء دماغى و فكرى انسان تا همين جا يعنى زندگى پست خاكى محدود بماند » « 1 »
پروفسور سبتيه « 2 » در فلسفهء دينيه چنين مىنويسد « من از چه رو و براى چه بمذهب پابندم ؟ براى اينكه نميتوانم خلاف آن بكنم ، چه پابند بودن بمذهب جزو ذاتيات من است ، ميگويند كه آن از اثر وراثت يا تربيت و يا مزاج مىباشد ، من خودم بر عقيدهء خويش همين اعتراض را كردهام ولى بعد ديدهام كه باز سؤال پيدا مىشود و آن حل نميگردد ، مذهب بقدرى كه در زندگى شخصى و فردى من لازم و ضروريست چندين برابر آن براى اجتماع ضرورت دارد ، شاخ و برگ مذهب هزاران بار قطع شده ، ليكن ريشهاش هميشه باقى و آن برگ و بار تازه پيدا كرده است و بنابراين مذهب چيزيست ابدى و هيچوقت ممكن نيست زوال پيدا كند ، چشمهء مذهب روزانه وسعت و بسط پيدا نموده و افكار فيلسوفانه و نيز تجارب تلخ زندگى كفهء آن را سنگين و وزين ميگرداند ، زندگى انسانى از مذهب برقرار شده و بوسيلهء آن قوت مىيابد »
همين حاسهء مذهبى است كه نظم و نسق اخلاقى را در دنيا برقرار داشته است و گرنه اگر مدار آن تعليم و تربيت بود هرآينه اروپا آن قدر كه در تعليم و تمدن پايهاش بلند است كفهء اخلاقى وى هم همان قدر سنگين و وزين ميشد .
دليل دوم فطرى بودن مذهب
شما اگر خصوصيات و مميزات افراد انسانى را در دنيا مثل زبان ، قوم و نژاد ، ملك ، صورت و رنگ را بخواهيد كنار بگذاريد چيزهائى كه قدر مشترك باقى ميمانند در ميان آنها يكى هم مذهب خواهد بود و اين دليلى است عمده كه مذهب امر فطريست . چيزهائى را كه ما جزو فطرت انسانى ميشماريم ، مانند محبت اولاد ، حس انتقام ، قدردانى از كمال و غيره
هامش
( 1 ) اين دو قول در تطبيق الديانة الاسلاميه ص 24 و 25 مذكور ميباشند . ( مؤلف )
( 2 )reiabaS