تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة علم كلام جديد 9

مساهمون:

صعلم كلام جديد ٩
در ميان آنها بعضى منكر خدا هستند ، برعكس عدهء زيادى به آن معتقد ميباشند و نيز وجود روح را جمعى اذعان دارند و بعضى ديگر منكرند . اصول و مبادى اخلاقى را فرقه‌اى قيمت و اهميت داده و دستهء ديگر به چيزى نميشمارند و در اين گيرودار مسلما مذهب از اين لحاظ « چو ديدى كه در دشمن افتاد جنگ » مطمئن و با جمعيت خاطر خواهد زيست . خلط مبحث آن وقت پيدا مىشود كه دانش و مذهب يا ارباب اديان و اهل علم از حدود خود خارج شده و در قلمرو يكديگر مداخلهء ناروا « 1 » كنند و همين خلط مبحث بوده كه افكار ملاحده و منكرين مذهب را قوت داده بلكه در حقيقت همين خلط مبحث افكار و خيالات بىدينى را پديد آورده است . در اروپا دامنهء دين بقدرى وسعت پيدا كرده بود كه
هامش
( 1 ) هربرت اسپنسر در آغاز كتاب اول از مجموعهء فلسفهء تركيبى درين‌باب مىنويسد : در روزگار ما دين با علم و حكمت معارضه دارد از آن جهت كه ارباب اديان و اهل علم در قلمرو يكديگر مداخلهء ناروا ميكنند . و نيز هر دو گروه ادعاى بى جا دارند . ادعاى بى جا اينست كه از امرى كه برتر از ادراك انسان است يعنى از ذات مطلق سخن ميرانند . هر چند اديان هر چه بالاتر ميروند بيشتر بعجز از ادراك و معرفت آن ذات معترف ميشوند و مشكل اينجاست كه عقل بشر از يك طرف براى هر امرى علت ميجويد از طرف ديگر از دو و تسلسل امتناع دارد ، علت بىعلت را هم نه مىيابد و نه فهم مىكند چنان كه كشيش چون بكودك ميگويد دنيا را خدا خلق كرده است كودك ميپرسد خدا را كه خلق كرده است و اينهمه مناقشات و اختلافات در باب مذاهب در امر سازگار كردن قدرت كامله با عدالت و تفضل و وجود خير و شر و جبر و تفويض و مانند آنها از اينجا برخاسته است . ادعاى اهل علم هم در اين مبحث و مباحث نظير آن از قبيل حقيقت زمان و مكان و حركت و نيرو و قوهء مدركه و مانند آن بيجاست زيرا كه علم جز تحديد امور چيزى نيست و حال آنكه ذات مطلق نامحدود است و نيز علم قياس كردن و نسبت دادن چيزى است به چيز ديگر در صورتى كه بيرون از ذات مطلق چيزى نيست كه به او قياس و نسبت گرفته شود و آنچه علم ميتواند بر او تعلق بگيرد عوارض و امور نسبى است . پس ارباب اديان از اين ادعا دست بايد بردارند كه از بىنشان نشان بدهند و خدا را مانند يكى از افراد بشر معرفى كنند كه توانائى بسيار و هوا و هوس فراوان دارد ، مهر ميورزد و كينه ميجويد و همواره بانتظار نشسته است كه هديه و تعارف به او بدهند و مدحش كنند و تملقش بگويند و نيز از امورى كه حس و عقل و ادراك انسان بر او تعلق ميگيرد صرف نظر كنند و باهل علم بگذارند تا از راههاى علمى به آن برسند . از آن طرف اهل علم هم بايد بدانند كه جز بر امور نسبى و عوارض دسترسى ندارند و از آنچه قابل ادراك نيست دست بدارند و منكر هم نبايد بشوند . به اين طريق معارضهء دين و علم از ميان ميرود و اولياى دين از اتهام مبرى ميشوند گو ادعاهاى ايشان منافى عقل است ، اهل علم هم از حملات متدينان آسوده ميشوند و تعليماتشان منافى دين و مايهء فساد عقيده خوانده نخواهد شد . . . مأخوذ از كتاب سير حكمت در اروپا نگارش مرحوم فروغى ( مترجم )