نموده كه آنچه از قلم و زبان او درآمده مردم خيال كردهاند كه آن از زبان ارسطو درآمده است تا اين حد كه بسيارى از مسائل كه هيچ مربوط به ارسطو و افلاطون نبودند مع هذا امام رازى و امام غزالى و تمام متكلمين آنها را مخصوصا به ارسطو و افلاطون منسوب مىدارند و در ترديدهاشان خيال كردهاند كه آنها فلسفهء يونان را ترديد كردهاند و حال اينكه مسائل مزبوره زادهء فكر خود ابن سينا ميباشند .
حكيم ابو نصر فارابى رسالهاى باسم « الجمع بين الرأيين » نوشت كه حاليه در اروپا چاپ شده است . در اين رساله شما از اغلب اين گونه اشتباهات و اغلاط ميتوانيد اطلاع پيدا كنيد . علامه ابن رشد هم در تهافة التهافة به بسيارى از اين قسم اشتباهات و لغزشهائى كه دست داده تصريح نموده است . چنان كه ما باستناد اين دو كتاب چند فقره را در اينجا ذكر ميكنيم :
1 - عموما شهرت دارد كه ارسطو قائل بقدم عالم بوده است و حال آنكه دانشمند شهير در كتاب اثولوجيا صاف و صريح مىنويسد كه خدا هيولى را از عدم محض بوجود آورده و بعد از هيولى تمام اشياء را پديدار ساخته است و همچنين در طيماوس و بوليطا « 1 » تصريح مىكند كه خدا تمام اشياء را از عدم محض بوجود آورده است « 2 » .
2 - مشهور است كه افلاطون قائل بعالم مثال بوده است ، يعنى آنچه كه در اين عالم ( عالم ما ) وجود دارد همانند آن در عالم ديگر موجود مىباشد و فرقى كه در ميانه وجود دارد همين قدر است كه اينان مادى هستند و آنان غير مادى و نيز غير قابل زوال ، ولى اين حرف غلط است . افلاطون قائل بود كه آنچه در تمام عالم موجود است و يا آينده موجود خواهد شد در علم بارى موجود مىباشد همانطور كه يك معمار مكانى را كه ميخواهد بنا كند نقشهء آن در ذهن وى موجود مىباشد و همين نامش عالم مثال است .
هامش
( 1 ) شايد بوليطيقا باشد . مترجم
( 2 ) و اين ، تحقيق فارابى است ليكن تحقيقات ابن رشد و شهرستانى خلاف آنست . بنا بعقيدهء آنان ارسطو قائل بقدم افلاك بوده است و اين را هم قائل بود كه خدا افلاك را نيافريده بلكه حركت را پديد آورده و اين حركت جزء ماهيت و لازمهء ذاتى افلاك است . ( مؤلف )