كه در آنها سواى حركت اختيارى چيزى از نباتات فزونتر وجود ندارد ، رفته رفته در آنها تكامل و ترقى شده تا اينكه سواى لامسه حواس ديگرى هم پيدا مىشود تا اين حدّ كه حيواناتى بوجود مىآيند كه در آنها لامسه ، سامعه ، شامّه ، ذائقه ، باصره و بالاخره همهء حواس موجود ميباشند و از اينهم ترقى مىكند رفتار قائم ميگردد . چنان كه جانور درجهء ابتدائى به كلى كودن مىشود و بعد زيرك و با فراست و هوش و زود فهم درمىآيد و تا اين حدّ ارتقاء مىيابد كه بسر حدّ انسان ميرسد مثل بوزينه « 1 » و غيره . از اين مرتبه هم وقتى كه ترقى مىكند مانند انسان قامتش هم مستقيم و راست ميگردد و قواى عقلى وى بسى شباهت به انسان پيدا مىكند و اين مرتبه پايان حيوانيّت و آغاز انسانيّت است ، چنان كه ديده مىشود بين وحشيان برخى نقاط افريقا با آن حيوانات فرق خيلى كمى وجود دارد .
سلسلهء همين ترقى و تكامل در نوع خود انسان نيز قائم است ، تا اين حدّ كه قواى عقليه ، ذكاوت و هوش ، صفاى قلب ، پاكيزهخوئى ترقى كرده تا بسر حدّ ملكوت ميرسد كه ما آن را به نبوت و رسالت تعبير ميكنيم .
حقيقت وحى
تكامل و ترقى قواى ادراكى انسان بدينسان حاصل مىشود كه اول ادراك محسوسات مىكند ، سپس از محسوسات به تخيّل ، از تخيل به فكر و از فكر بادراك عقليّات محضه ميرسد ، ليكن وقتى كه انسان بمرتبهاى رسيد كه ما آن را در بالا به نبوت تعبير كرديم براى او در ادراك حقائق و معلومات ترقى تدريجى ضرور نيست بلكه درك حقائق اشياء براى او دفعة حاصل مىشود يعنى آنچه كه براى ديگران از ترتيب مقدمات ، تجريد محسوسات و استقراء جزئيات معلوم مىشود بر پيغمبر يكدفعه بدون غور و فكر القا ميگردد و همين را وحى و الهام ميگويند .
نبى گاهگاهى از معقولات به طرف محسوسات مىآيد ، مفهومى را بوسيلهء قوهء
هامش
( 1 ) تذكر اين نكته لازم است كه از تحقيقات امروزى چنين برمىآيد كه حيوانى كه انسان فرزند اوست ، هيچيك از انواع بوزينههايى كه امروز در دنيا موجود مىباشد نيست . ( مترجم )