جمع نمىشوند و از اين يك نتيجهء عام ميگيريم كه دو نقيض محال است با هم جمع شوند ، ليكن اين كليّه از استقراء هزاران جزئيات پيدا شده كه حواس را در آنها دخل و ربط است .
5 - قوهء مدركه در كهولت و پيرى قويتر و تيزتر ميگردد و از اين ثابت مىشود كه آن را بجسم تعلقى نيست و گرنه از انحطاط و ضعف جسم ، او هم به ضعف مىگرائيد .
اينها دلائلى بودند كه از ارسطو مأخوذند ، دلائل افلاطون را هم علامهء موصوف نقل كرده است ، ليكن اين دلائل نيز بىپايه و عوامپسند صرف ميباشند . در تمام اين سلسله فقط يك استدلال است كه قوى و قابل اعتماد مىباشد . علامهء شهير آن را بطريقى نهايت مجمل و ناتمام نوشته است و چنانچه مقدمهء چندى بر آن اضافه بشود بىشبهه آن قابل اينست كه دليل متقنى بشمار آيد و اينك ما آن را در پائين ذكر ميكنيم :
اين امر بداهة به نظر مىآيد كه جسم انسان مشتمل است بر اجزاء مختلف و افعال اين اجزاء تماما مختلف مىباشد : زبان ميگويد ، گوش مىشنود ، بينى مىبويد ، اين حالت اختصاص به آثار ظاهرى ندارد بلكه از تحقيقات جديده ثابت شده است كه احساسات و جذبات مختلفى كه در انسان وجود دارد ، مثل خشم ، رحم ، جوش ، محبت حافظه و تخيّل محل و جايگاه هر يك مجزّى از ديگريست و همه در حصههاى مختلف دماغ جا دارند .
اين نيز به نظر بديهى مىآيد كه تمام اين اجزاء بطور آلتند ، يعنى براى خود نيستند بلكه براى ديگرى كار ميكنند و چيز ديگرى وجود دارد كه حاكم بر همهء اينها مىباشد و از همگى كار ميگيرد . دست چيزى را كه مس مىكند ، چشم چيزى را كه مىبيند و گوش چيزى را كه مىشنود اين احساسات براى خود دست و گوش فائدهاى ندارند بلكه قوهء ديگرى هست كه از نتايج آنها متمتع و بهرهمند ميگردد .
و اين در آن موقع زياده واضح مىشود كه حواس در آنجا خود خطا ميكنند .
مثلا يك چيز بواسطهء بعد مسافت كوچك به نظر مىآيد ، آرى چشم آن را كوچك و خرد تشخيص مىدهد ، ليكن انسان داورى مىكند كه چشم بخطا رفته و شهادتش در اين
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 105
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صتاريخ علم كلام ١٠٥