قوهء مدركه حالش بر خلاف اينست . پس معلوم مىشود كه آن يعنى قوهء مدركه جسمانى نيست .
ليكن اين استدلال هم باطل است . قوهء عقلى هم همين حال را دارد ، چه وقتى كه او متوجه بيك مطلب دقيق و مشكل مىشود و يك مدت براى حل كردن آن مصروف ميگردد همين حالت بوى دست ميدهد كه بيك مطلب پيش پا افتاده و معمولى هم نميتواند توجه نمايد و حرفى كه از همه آسانتر است بنظرش صعب و مشكل مىآيد .
3 - انسان وقتى كه در يك موضوع دقيق و عقلى بغور ميپردازد ميخواهد اين وقت از محسوسات به كلى قطع نظر كند ، او خلوت ميگزيند ، از ديدن ، شنيدن ، بوئيدن و لمس كردن چيزى خوددارى مىكند و از اين دانسته مىشود كه قوهء مدركه جسمانى نيست چه اگر جسمانى ميشد هرآينه نميخواست و نمىتوانست از جسمانيات و محسوسات علىحده و يكسو شده عمل كند .
اين استدلال هم صحيح نيست . بىشك انسان هنگام غور و فكر از هر قسم محسوسات سوائى و يكسوئى اختيار مىكند ، ليكن علتش اينست كه او متوجه بنتايج و آثار آن محسوسات مىشود كه از پيش در دماغ وى مجتمع شده و ذخيره ميباشند ، حالا هم او از محسوسات كار ميگيرد و فرقى كه وجود دارد فقط اينست كه از نتايج محسوسات قديم دارد كار ميگيرد نه از محسوسات جديد ، چه اينكه محسوسات تازه ربطى به مقصود و منظور او ندارند .
4 - انسان تصور مسائل زيادى مىكند كه هيچ مربوط بحواس نيستند . مثلا اجتماع دو نقيض باطل است ، خدا موجود است ، بالاى فلك الافلاك نه خلاء است و نه ملاء ، تمامى اين مسائل از مسائل عقلى صرف بشمار آمده و در تصور و حصول آنها حواس را دخلى نيست .
اين استدلال هم بىمايه و بىپايه است ، مسائل مذكورهء بالا را هم اگر تحليل كنند هرآينه آن منتهى بمحسوسات مىشود يعنى انتهاى آنها شىء محسوس خواهد بود . مثلا ما در هزاران مورد و نظائر و امثله ديدهايم كه دو چيز مخالف هم در يك جا
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 104
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صتاريخ علم كلام ١٠٤