خاصيت نباشد آن چيز جسم نيست .
انسان هر وقت ادراك چيزى مىكند و صورت آن در نفس وى قائم ميگردد در همان وقت چيز ديگرى را هم ميتواند ادراك نمايد ، بلكه هر قدر دايرهء ادراكات بسط پيدا مىكند همان قدر اين قوه فزونى مىيابد و از اين ثابت مىشود كه قوهء مدركهء انسان جسمانى نيست . چيزى كه در آن صور مختلف اشياء معا قائم شده و انسان بوسيلهء آن در زمان واحد ادراك اشياء مختلف مىكند نام آن روح و نفس ناطقه است . خلاصه اينكه چيزى كه محل ادراك مىباشد نفس و روح است » .
در اين جاى انكار نيست كه در انسان خاصهايست كه با آن ادراك اشياء مىكند ، ليكن كسانى كه منكر نفس ميباشند ميگويند اين حاسه جسمانى است و يا خاصهء جسم است . بنابراين اصل ما به النزاع آنچه كه هست صرف اينست كه اين حاسه جسمانى است و يا از جسمانيّت به كلى برى و عاريست . علامهء موصوف براى غير جسمانى بودن اين قوه دلائل متعددى آورده كه اكثر آن از ارسطو مأخوذ است :
1 - يكى از خاصههاى حواس جسمانى اينست كه وقتى كه ادراك يك محسوس قوى مىكند از قوهء آن ميكاهد و بيچاره شده در آن ضعف پيدا مىشود . مثلا وقتى كه بآفتاب نظر مىافتد بقوهء باصره صدمهء سخت ميرسد و او از عمل خود عاجز مىشود .
بر خلاف عقل كه از ادراك معقولات قويتر ميگردد و بنابراين نميشود اين قوه يا حاسه جسمانى باشد .
ليكن اين استدلال پايهاش سست و ضعيف است ، همين كيفيت براى عقل هم هست كه در مواقعى نظير آن از كارش عاجز و ضعيف ميگردد . مثلا هنگام تصور خدا بر عقل همان حالت عارض مىشود كه به چشم هنگام ديدن آفتاب مىشود .
2 - ديگر از خاصههاى حواس جسمانى اينست كه وقتى كه ادراك يك محسوس قوى مىكند تا ديرى نميتواند ادراك محسوس ضعيف نمايد . مثلا از ديدن آفتاب وقتى كه نگاه خيره مىشود تا يك مدت چيزهاى معمولى را نمىتواند به بيند ، ليكن
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 103
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صتاريخ علم كلام ١٠٣