تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 98

مساهمون:

صتاريخ علم كلام ٩٨
هم در حقيقت از تغير خالى نيست ، چه آنكه اجزاء قديم فنا شده و اجزاء نوى بجاى آن مىآيد و اين اولين مقدمهء دليل يعنى كبرى است و اما مقدمهء ثانى ( يعنى صغرى ) و آن اينست كه چيزى كه متحرك است لا بد بايد براى آن محركى وجود داشته باشد ، چه اگر محرك خارجى در كار نباشد ، فقط اين احتمال باقى ميماند كه ذات خود آن شىء محرك مىباشد و اين صحيح نيست . مثلا اين مطلب ظاهر است كه انسان متحرك بالاراده است ، حال اگر اين حركت ذاتى او باشد پس وقتى كه اعضاء رئيسهء يك آدم را قطع كردند در اصل جسم و اعضاء مقطوعه بايد حركت يافت شود و حال آنكه در هيچ‌كدام حركت باقى نمىماند . وقتى كه ثابت شد براى هر متحركى محركى ضرور است پس بايد سلسلهء تمام اجسام بوجودى ختم شود كه خود متحرك نباشد ، زيرا اگر او نيز متحرك باشد براى او هم محركى ضرورت خواهد داشت و در اين صورت وجود غير متناهى لازم مىآيد و آن محال است . همين محرك اول كه خود متحرك نيست و باعث حركت تمام اشياء - است خداست . » بايد دانست كه اين دليل علامه ابن مسكويه در اصل از ارسطو مأخوذ است بلكه عين همان دليل است كه ارسطو نوشته . ارسطو قائل به اين بود كه عالم قديم است ، ليكن حركت آن حادث مىباشد و خدا همين حركت را ايجاد و پديد آورده است و اين راى بالكل موافق با فكر و نظريهء كسانيست كه ميگويند ماده قديم - است ولى صور گوناگون ماده كه تبدل پيدا مىكند حادث است و خدا كارى كه مىكند اين صورتها را تبديل مينمايد . ليكن اين استدلال صحيح نيست چه آنكه طرف مخالف ميتواند اين جنبه را اختيار نمايد كه در اشياء حركتى كه وجود دارد طبيعى است يعنى خاصهء تركيب خود آنها مىباشد و اما اين اعتراض كه اگر حركت مزبور طبيعى باشد بعد از قطع و انفصال اجزاء هم بايد وجود داشته باشد اعتراضى است به كلى لغو ، زيرا كه طبيعت عبارت است از تركيب و مزاج و وقتى كه اجزاء از هم منفصل و جدا شدند چون تركيبى