و مشكل مىباشد ، چه آنكه خدا مجرد محض است و هيچ تعلق و ارتباطى با حاسّه ندارد .
ارباب نظر كوشش ميكنند كه ادراكات را از حواس تفكيك و جدا كرده فقط چيزهائى را تصور كنند كه مبرّا از ماده هستند ، مثل كليات ، عقول ، روح . چه از ممارست و مزاولت تصور اين معقولات رفته رفته اين حالت پيدا مىشود كه تصور مجرد صرف بسر حد امكان ميرسد و بعد ارتقا يافته تا آنكه يقين به او حاصل مىشود .
يك فرق عمده بين كليات و جزئيات اينست كه جزئيات همواره در تغير و تبدل - است و لذا علم به آن هم هميشه متغير مىباشد . مثلا يك نفر كه پيش روى ما نشسته است ، گو به ظاهر تغيير و تبديلى به نظر ما نمىآيد ، ليكن اجزاء جسم او هر دم فنا شده و اجزاء نوى بجاى آن پديد مىآيد و همين را به بدل ما يتحلل تعبير ميكنند و بنابراين علم بجزئيات علمى مستقل و پايدار نميباشد بلكه در هر آن بدل و عوض مىشود . بر خلاف كليات كه تغير و تقلبى در آن راه ندارد . از انقلاب و تحول حالات زيد ، عمرو ، بكر در حقيقت نفس انسان هيچ انقلابى پيدا نمىشود ، همينطور يك چيز هر قدر از ماده عارى و آزاد مىشود همان قدر از تغير و تبدل برى و آزاد خواهد بود و بنابراين ادراك او هم از تغير و تبدل مصون و برى ميگردد . على هذا علم بكليات از علم بجزئيات زياده ثابت و ديرپا و بالاخره اشرف و افضل مىباشد .
از مقدمات بالا اينهم ثابت شد كه ادراك خدا بقدرى كه در قوهء انسانيست آن نيز مخصوص كسانيست كه از محسوسات ترقى كرده و در معقولات صرفه آن قدر از غور و فكر كار گرفتهاند كه براى آنها در تصور اشياء واسطه و توسط حواس و ماده هيچ لازم نيست .
ثبوت خدا - اين مطلب مسلم است كه در تمامى اجسام يك نوع حركت ( از هر نوع ميخواهد باشد ) وجود دارد ، از حركت مراد ما انتقال مكانى صرف نيست بلكه هرگونه تغيرى را حركت گويند ، مثلا جسم يا در فزايش است و يا در كاهش و يا به حال خود قائم ميماند . در دو صورت اولى تغير علنا محسوس مىباشد و در صورت سوم
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 97
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صتاريخ علم كلام ٩٧